دسته‌ها
نیایش های شریعتی

نیایش : يا رب! يا رب! يا رب!

«حمد و سپاس خدايي را سزاست که تير حتمي قضايش را هيچ سپري نمي‌شکند و لطف و محبت و هدايتش را هيچ مانعي باز نمي‌دارد و هيچ آفريده‌اي به پاي شباهت مخلوقات او نمي‌رسد.
…جهل و ناداني من و عصيان و گستاخي من، تو را باز نداشت از اينکه راهنمايي‌ام کني به سوي صراط قربتت و موفقم گرداني به آنچه رضا و خشنودي توست.
پس

دسته‌ها
نیایش های شریعتی

نیایش”ی از دکتر علی شریعتی

خدایا:

کافر کیست؟ مسلمان کیست؟ شیعه کیست؟ سنی کیست؟

مرزهای درست هرکدام ، کدام است؟

من آرزو می کنم که روزی سطح شعور و شناخت مذهبی ، در این تنها کشور شیعه جهان ، به جایی برسد که سخنگوی رسمی مذهب ما‌ «فاطمه» را آنچنان که سلیمان کتانی – طبیب مسیحی – شناسانده است، و «علی» را آنچنان که دکتر جورج جرداق – طبیب مسیحی – توصیف میکند و «اهل بیت» را آنچنان که ماسینیون کاتولیک تحقیق کرده است و «ابوذر غفاری» را آنچنان که جودة السحار نوشته است و حتی «قرآن» را آنچنان که بلاشر – کشیش رسمی کلیسا – ترجمه نموده است و «پیغمبر» را آنچنان که ردنسن – محقق یهودی – میبیند، بفهمد و ملت شیعه و محبان اهل بیت و متولیان رسمی ولایت و مدعیان مذهب حقه جعفری روزی بتوانند به ترجمه آثار این کفار رسمی!! توفیق یابند.

دسته‌ها
سخنان کوتاه نیایش های شریعتی

خدایا

ای خداوند!

به علمای ما مسئولیت

و به عوام ما علم

و به مومنان ما روشنایی

دسته‌ها
نیایش های شریعتی

نيايش

خدايا! اخلاص ! اخلاص !

و مي دانم اي خدا ، مي دانم كه براي عشق زيستن و براي زيبائي و خير ، مطلق بودن ، چگونه آدمي را به مطلق مي برد، چگونه اخلاص اين وجود نسبي را ، اين موجود حقيري را كه مجموعه اي از احتياج هاست و ضعف ها و انتظار ها ، “مطلق “مي كند!

در برابر بيشمار جاذبه ها و دعوت ها و ضرر ها و خطر ها و ترس ها و وسوسه ها و توسل ها و تقرب ها و تكيه گاه ها و اميد ها و توفيق ها و شكست ها و شادي ها و غمهاي همه حقير – كه پيرامون وجود ما را احاطه كرده اند و دمادم ما را بر خود مي لرزانند ، و همچون انبوهي از گرگ ها و روبا ه ها و كركس ها و كرم ها ، بر مردار «بودن » ما ريخته اند، با يك خود خواهي عظيم انقلابي ، كه معجزه ي ذكر است و زاده ي كشف ِ بندگي ِ فروتنانه ي ِ خويشتن ِ خدايي ِ انسان است- ناگهان عصيان مي كند ، عصياني كه با انتخاب ِ تسليم ِ مطلق به حقيقت ِ مطلق ، فرا مي رسد و از عمق ِ فطرت شعله مي كشد و سپس با تيغ ِ بوداوار ِ بي نيازي و بي پيوندي و تنهايي ، “مجرد “مي شود و آنگاه از بودا فراتر مي رود و با دو تازيانه ي «نداشتن »و نخواستن همه ي آن جانوران آدم خوار را از پيرامون ِ انسان بودن خويش مي تاراند و آنگاه، آزاد ، سبكبار، غسل كرده و طاهر ، پاك و پارسا، «خود »شده و «مجرد»و «رستگار» ! انسان شده و بي نياز ، به بلند ترين قله ي ِ رفيع معراج ِ تنهايي مي رسد و آنجا همه ي «من» هاي دروغين و زشت را ، كه گوري است بر جنازه ي شهيد ِ آن من ِ راستين و زيبا و خوب ، كه هميشه در آن مدفون است و از چشم خويش نيز مجهول و از ياد خويش نيز فراموش ، فرو مي ريزد،

با «ذكر» ، با «جهاد ِ بزرگ» و با «مردن پيش از مرگ» از درون ، به هجرت آغاز مي كند ، هجرت از آنكه هست ، به سوي آنكه بايد باشد.

تا…

به اخلاص ميرسد و «بودنِ آدمي »به خلوص !خالص شدن براي او بروي او ،

اخلاص: «يكتايي»!

آري ، يك توئي !

آنگاه اينچنين «بنده ي خاشع »، كه به بندگي خدا گونه اي شده است در زمين و اينچنين «دوستي خاكي»،

كه در دوست داشتن ، خدائي شده است ، چه ! دوست داشتن اگر به اخلاص رسيده باشد ، دوست را با دوست مانند مي كند

از زندگي زنده تر است و از خوشبختي جدي تر!

نياز ، هراس، چشم داشت ، حق شناسي ، حق كشي ، خطر ، امنيت ، سود و زيان ، دشمني ها و دوستي ها ، نفرين ها و آفرين ها ، شكست ها و توفيق ها ، شادي ها و غم ها…

كه گرگ ها و كركس هايي بودند ، وحشي و آدم خوار ، اكنون حشراتي شده اند بازيچه ي حقير ِ مرد!

و مرد «جزيره اي در خويش »

در اقيانوس ِ وجود،

تنها و به خويش ،

اقليمي از چهار سو ، محدود به خويش ، بي خطر ِ موج ،بي نياز ِ ساحل

نيل به آب ، اما بي آلايش ِ آب ،

شكفته و گسترده در زير بارش خورشيد ، مكنده ي آفتاب!

و اكنون اوست كه مي تواند زندگي كند ،

تنها با طعام ِ عقيده و شراب ِ جهاد.

و بميرد «شهيدوار»،

به همان زيبايي و درستي و آزادگي ، كه زندگي مي كند ، و اوست كه چون صوفي نيست «شيعه» است ، بودائي نيست«مسلمان »است.

در همين معراج ِ تجرد نمي ماند ، باز مي گردد ، به سوي خاك، بسوي خلق ، با كوله بار سنگين ِ مسئوليت:

بار سنگين ِ امانت،

تا بنگرد بر چهره ي يتيمي كه بر او ، به خشونت ، تشر زده اند ، بر گرده ي اسيري كه بر آن ، تازيانه ، خط ِ كبود ِ ستمي نقش كرده و بر گرسنه ي خاموشي كه شرم ، مجال ِ مستمندي به وي نمي دهدو… بر نسلي كه قرباني مي شود و بر عصري كه قهرمان مي جويد و بر هر چه در زير ِ آسمان مي گذرد …

و او براي از دست دادن ، براي رنج كشيدن ، براي تحمل كردن و براي مردن ترديد ندارد!

مرگ-

نه حلاج وار : “مرگي پاك ، در راهي پوك”

كه علي وار : براي خشنودي ِ خدا يعني در خدمت به خلق، براي او تنها كاري است در زندگي كه خود نيز از آن سود مي برد!

و علي ، تا لبه ي زهر اگين ِ پولاد را د پرده هاي مغزش حس مي كند ، احساس مي كند كه بار سنگين آن امانتي كه آسمان و و زمين و كوه هاي سنگ را مي شكست ، از دوشش افتاد ، آزاد شد ! از شوق گوئي مژده اي را فرياد مي كشد :

” به خداوند كعبه ، رها شدم !

اخلاص:

يكتائي در “زستن”،

يكتائي در “بودن”

يكتوئي در ” عشق”

دکتر علی شریعتی * نیایش