دسته‌ها
سخنان کوتاه

صاحب عقل

Dr Ali Shariati مجسمه دکتر علی شریعتی

اگر مخالفان خود را به‌ پای چوبه‌ی اعدام می کشانی ! بدان‌ صاحب عقلی هستی بسان طناب .

و اگر مخالفان خود را به‌ زندان می فرستی! بدان صاحب عقلی هستی بسان قفس .

و اگر با مخالفان خود به‌ جنگ در می افتی! بدان صاحب عقلی هستی بسان چاقو .

و اما اگر با مخالفان خود به‌ بحث و گفتگو می پردازی و آنها را متقاعد می سازی و به‌ سخنان حق

آنها قناعت می کنی! بدان صاحب عقلی هستی‌ بسان عقل.

49 دیدگاه دربارهٔ «صاحب عقل»

سپاس

بزرگ بود
و از اهالی امروز بود
و با تمم افقهای باز نسبت داشت
و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید.
سهراب

سپاس

بزرگ بود
و از اهالی امروز بود
و با تمام افقهای باز نسبت داشت
و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید.
سهراب

با سپاس از شما

بزرگ بود
و از اهالی امروز بود
با تمام افقهای باز نسبت داشت
و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید.
سهراب

انسان زندانی ِ چهار زندان است،
پس با آزادی از این چهار زندان، پسوند زندانی را از تن به در کرده و تنها “انسان” بودن را به یدک می کشد !

ختم پیام قبلی :
و انسان بودن یعنی خلیفه الهی و خلیفه الهی یعنی بزرگی در هستی در سایه ی بزرگتر ِ هستی !

ای کاش مسئولین کشور ما هم مثل دکتر شریعتی بودن . واقعا برای مردم ومسئولین عوام پرست متاسفم.

در اسلام هنر نگار گری و تندیس آفرینی پیشرفت نکرد و توسعه ای
نداشت . واین بدین خاطر بود که اسلام آمده بود تا بتها را بشکند و انسانها را از بندهای همیشگی بتها که در طول تاریخ پدران و باستانیان وگذشتگان که بی هیچ برهانی به بتان عشق می ورزیدند و در پناه آن
بتان عزیزان خود را قربانی می کردند آزاد کند. و عجبا که خون ریختن برای خشنودی خدایان سنگی و غیر سنگی خود فدیه ای بود تا در ازای آن خود را رهایی بخشند و باران بطلبند و دانه های کشته در خاک را
به اذن بتان بشکافند و امرار معاش کنند و بزیند و در اقمامه نا عدلی
و نظام بردگی زندگی کنند و به روح بتهای خالق دست خویش نیاز
روحانی خویشتن را بر طرف سازند.و خیالات اسیر در طبیعت خود را
به آسمان بفرستند تا در آنجا در پناه روح خدایان بت روح را از اسارت
خیال رها سازند. و خود باشند و در پنهان و در آشکار بتان را بپرستند
چرا که نیاز شان را اجابت می کنند.
و از اعماق وجدان و خیال خود از بتان استمداد می طلبیدند وبرای نجات
از زندانهای مخوف جبر بودن می کوشیدند.
اما بتان خدایان ضعیفی بودند. خدایانی محدود در یک اقلیم محدودتر.
به حمله کشور گشایان و باد نخوت در سران به سرقت می رفتند و
خود اسیر می گشتند. و با اسارت هر خدای سنگی و یاقوتی و غیر آن ملتی که خرافات در عمق جانش نفوذ داشت و محکم ترین خانه های
جانشان خانه های خرافات بود خود با سنگشان که هیچ برهانی بر
اقامه حق بودنش نداشتند اسیر می شدند.
اسلام این خرافات را که قصر های خیال و اندیشه آدمی را تسخیر
کرده بودند در هم شکست و انسان شقاوت پیشه بی علم را حلم
و عقل و برهان و حرکت و جهت و روح و هندسه سخن و تقوی آموخت. و با نمو وجدان زنجیر جهل را از هم گسست و ابوذر ساخت و مقداد
و سلمان و سلیم و عمار و یاسر و علی و فاطمه و حمزه و محمد ابن
ابوبکر و قاسم و غنچه ها و گلهایی معطر و گلستانهای فخر در اندیشه
توحید و عدل و امامت .
و خدا آگاهی در نگرشها و بینش ها و ایده ها بیافرید. و ایده آل ترین ایده ئولوژی انکه خداوند یگانه را در اوج قله های یقین بپذیرد .
و بدین حماسه شور آفرین مفتخر گشت که آزاد آزاد است و روح سرکش در اسارت را به برترین کوه ساران اندیشه که همانا حی مطلق است بر کشیده است.
و اسلام انسان را به خود آگاهی رسانید و چگونه برآمدن از مرداب عفن
و رکود و بی هودگی و نیلوفر شدن و افشان شعاع خورشید را بلعیدن و به خدای سلام گفتن و تسبیح و ذکر و در ک معانی حرکت در جامعه و
خود و ناس را به سر منزل مقصود رساندن . و دوری از شرک را به انسان آموخت و دوستی با انسان و دفن رذیلت های نهفته و آشکار
در انسان و پاره کردن ریشه های طمع و بخل و حسد و هر آنچه نفس
آدمی را در منجلاب خفت و سر افکندگی و جهل در پیشگاه حضرت احدیت می کشاند.
اما پس از آنکه شعاع پرتو احد لایزال برانسان خود اگاه تابید و رویش انسان از میان فریبندگان من خدایی آغاز گردید و انسان خدا
گونه ای شد که خدایش می خواست . و جانشینی که عظمت بی کران او را زمزمه کند و فریاد کشد و ببیند و با شعله های عشق بر
افروخته از توحید یگانه زمهریر جهان را گرم کند. و یخ های اندوه و بت
پرستی را ذوب و بر خدایان در بند زنجیر های استثمار درون و برون انسانها برآشوبد و نهر های سلسبیل نور و رودخانه های پر خروش حکمت را و چشمه های فضیلت را و جوی باران روشن عشق را در انها بیافریند.
و خوشا آنها که می کوشند تا به رود عظیم یکتایی بپیوندند و قدم بر
فراز گردون نهند و اساسا” پیشاهنگان تفکر و پیمبران توحید و امامان
نجابت را خدای جز برای به خدایی شدن و از گرداب جهل و ندانستن
رها گشتن هدفی دیگر نبود.
با اندیشه به رهایی از خود و زندانهای طبیعت و حجره های جان
هر انسان مستعد روییدن میروید و جامعه خویش و شهر جهان را به
روییدن در ذات خویشتن خداوند حکیم ترغیب می کند.
و با شکستن باروهای محصور کننده خدای درون انسان می توان او را آزاد کرد.
و پس از چنین آزادگی یی می توان به چگونه زیستن بهره مند گردید.
اما با گذشتن از صحنه های بوریای تاریخ و درخشیدن اساس تفکر و
و استحکام زیر بناهای جامعه توحیدی و ارتقای اندیشه ها و فزونی
اندیشمندان و یقین به هدایت گری رائدان جامعه مسلمان و آموزندگی در پیشگاه پیشه وران بنیان توکل و نماز و معاد توسعه هنر معماری و
مجسمه سازی که خود نمادی از تفکر برازنده اسلامی و توحیدی
باشد بلا مانع بوده و می تواند در جهت احیای مراقبه های یکتا پرستی
و خدا شناسی باشد.

سلام امید وارم جسارتم را ببخشید چرا که جز از حضرتش امید بخششی نیست و نمی توان ذات پاک حضرت باری جلت عظمه را دید از چرا گفتن آن بپرهیزید.
به حادثه روییدن عشق در لحظه ای بیندیشید . آنجا که صورت ظاهر به
اشکال گوناگون شباهت می یابد و چهره معشوش که خود عاشق است به اتحاد عشق می انجامد .و عاشق و معشوق در حیرت بزرگی
و شکوه و عظمت عشق. و خود عشق بازیگری کوشنده و لا تغییر و لا مکان و لطیف و گریزنده از نگاه سیال آدمی . صورت معشوق ایینه ای
برای دیدن آن من بیدار شده از خواب است و از آن آیینه تراوشی از چشمه سار زلال برون میریزد تا صورت جان را از رخوت و سستی رها کند. عاشق معشوق خود را در سنگ می بیند در خاک در گل در گلاب و در اختر ان و در آب رودخانه ها و در آب های روان و در چشمه سارها او را در سنگ فرش آسمان می ییند. بر روی سپیدی بلورهای برف در اندازه شکل هندسی تگرگ و در شنزار ها و ماسه زارها و در جنگلهادر چمن زارها در بوته زارها و در میان علفها و گلها و گندم زارها او را دراعماق خیال توحیدی خود می بیند در عبور ابرها و در بارش میغ ها و سحاب های تندر زا او را در جامه های خود می بیند.
چون ابوالخیر او خدای را در زیر جامه های خود می دید. و معشوق به
به شرک آلوده کرد.
ظاهر معشوق چونان سرابی ماند که با دویدن وبسوی او رفتن بدان
رسیدن نتوان و نیز صورت معشوق بدان ماند بدان سراب در گرمای تابستان که تشنه کام خود را می فریبد .و با فرو رفتن در شنزارها و گریختن از شن زارها و رفتن بسوی آن و نرسیدن.
باطن معنای عشق ظاهری سرابی نه که صورتی مثالی می یابد .
به انگاره صورت مثالی شهود شده.
عاشق بدان سوی حرکت می کند و معشوق که خود نمادی از صورت مثالی نا پیدای عاشق است با او پری وار رفتار می نماید . گاه خود را
ظاهر و گاه پنهان می کند .
اما عشقی که به شرک آلوده نیست آن است که به هر جا می نگری
نوری نا پیدا نگاهت را تا آخرین لایه های درون اشیاء می برد و انسان
با دیدن ابعداد نا پیدا و ثانویه اشیاء می پندارد که خدا را دیده است .
اما خدا نیست بلکه حاله بسیار لطیفی از پرتو مرموز حضرت خداوندگار است . نیرویی از میان مژه ها برو ن می افکند و چشم دل در چشم سر اثر می کند و حرکت جو هری اشیاء به نظر می رسد.
اما آن خدا نیست زیرا خداوند متعال ثابت است تغییر نا پذیر و در عین
ثبات اثر گذار و خالق و آفریننده و نامرعی . او خدایی ازلی است و در باره ازلی بودنش تفکر شرک آمیز مجاز نیست . او روح را به فرمان خود دارد و آن روحی است که بزرگ است و ناشناخته و وحی بر جبریل او می آورد.
و دانش انسان در باره او قلیل.
و خود حضرت یگانه نامرعی و لطیف حی پایدار ودود اول و آخر خود را
به هیچ پیمبر و امامی آشکار نساخت و او چون هیچ عنصری نیست.
چون خداوند خود مرسل مشکات است و مشکات نوری شدیدا” تابنده
که هرگز چشمی قادر به دیدن آن مشکات نیست زیرا چشم سر و چشم دل را می سوزاند. و چشم دل رسولان و سایر جانشینان خدا در
زمین هم به تمامی آن نور شتابنده منهدم کننده درون مشکات را
نتواند دید.
آن روحی که وحی می آورد و دانش آدمی هم از آن اندک است او هم
خدا را دیدن نتواند.
پس رشته هایی نا مرعی از پرتو های عشق به جاودانگی در اتحاد عاشق و معشوق اثر می کند و عاشق و معشوق را به هم پیوند میزند
و یک کل ناشناخته و لطیف و رمز آلود و حیرت زا یک پوششی درونی
بر اتحاد آنها افکنده و بوی عشق به یگانگی و نشاط اندیشه در دوست
همواره و همیشگی می گردد.
و در اینجا برای آنکه عشق میان آنها آلوده نگردد و به نگاه ها چون در افکندن سنگها در چشمه سار عشق آنها نباشد فقه به میدان
می اید و چنین می خواند:
زوجتک نفسی علی الصداق المعلوم .
و او هم می گوید قبلت التزویج
و سپس خداوند به آنها بشارت می فرستد به فرزندی صالح و نیکو
واین شرح سخنی نبود مگر آنکه خدای متعال و پسندیده صفات به
زبانم جاری کرد .و چه نیکوست که با این ادبیات دو پهلو همواره وجهه
خوبترین آن را ملاک اندیشه خویش قرار دهید. و پس از این نگارش
حقایق از جانب حق به تشریفات رسمی و جزئیات می پردازند.

سلام
(گذشت و انصاف )
نیک اختران و روشنگران بنیاد ها و نهادهای خانوادگی و اجتماعی شایسته است بدین ضرورت نگاه منصفانه و آگاهانه ای داشته باشند
که زندگی ها را گذشت ها و انصاف ها و دوستی ها می سازند و پس
از آن باروهای اعتماد و باورها یگانگی را بر قرار می دارند.
گذشته های هر شخص تا آنجا که نفسی را ساقط و یا حقی را پایمال نکرده باشد به خود شخص ارتباط می یابد. و تعهد و مسئولیت فردی و خانوادگی و اجتماعی در ساختار زاینده و پوینده خانواده ظاهر شده
و به جامعه منتقل می گردد.
چشم پوشی و عدم گردنکشی و خاک نهادی لازمه شکل پذیری یک
محفل انسانی و اجتما عی بدون تشنج است.
خداوند واهب و سمیع و منعم و رب الارباب آدمیان در هر رویداد و در هر
مواجهه با نا پسند و اغوا گری بنده خویش را بخشیده و او را در کنف
وجاهت و حریم توانای قدیر خویشتن قرار می دهد.
هر ایینه انسان موجودی در کنش اقسام حوادث است و نیکو محضر ی
در برابر شداید و ناگواریها لطفی خدایی است که آدمی را یقظان می کند و قائم به ذات جوهر خویشتن.
و منقبت آدمی بدان نباشد که کلید های انبارهای اموال به دوش کشد .که به فرو خوردن خشم در هنگام سختی و به چشمه سیماب در شدن و از خام طبعی به سپیده دمان طلیعه شدن رسیدن است.
و موصول به حجت حق شدن و یگانه بی همتای گردون کبود آفرین را
شکر گذار بودن .
چرا که به واهب ودود ازل و ابد واصل شدن فخری و عزتی خداوندی
و وجاهتی قابل ستایش به همراه خواهد آورد.
یا للعجب که بشیر و نذیر را به چاه افکندن و به تفسیر اساطیر روزگار
دل خوش داشتن که عقل فزاینده آدمی نه آنرا بپذیرد و نه آنرا به نهر
جوشان و درخشنده و سپید حی لایزال قدیر گرداند.
تو خود می باش تا پرتو خدای تو بر تو افشان شود و چند روز باقی مانده در این خاک سرای فانی خوش باشی به اندوه بیداری در خویش و
بشارت دادن به حق مداران که بر آمدن از مرداب تن نه کاری عبث است که سرمایه ای خواهد بود که با آن به تمامی فردوس حق را توان
به اندیشه قائم به ذات خویشتن سپردن.

سلام
یک صفحه نوشتم اما گم شد.
از ثروتی نوشتم که با نوشتن به زندگی درآید.
بارها از من خواسته اند که نوشته های گذشته ام را بدون دریافت
وجهی به چاپ رسانده و آنرا منتشر کنند اما حسی در وجودم تمول
از این راه را مکروه دانسته است.
مگر نه این است که نبی ها و مرسلین و محمد ها و مهدی ها جانشینان رسول الله برای ابلاغ رسالت خویش از مردم مزدی نستانده اند.
مگر نه چنین است که خداوند منان حنان مزد رسالت اقربای به خود را
خود میداند و ذخیره ساخته است. مگر نه چنین است که به فخر نیاکان خویش فاخر نتوان بود الی به فاخر شدن.
مگر نه چنین است که خاطونان زمانشان بر همسریشان سبقت
می جستند تا صفحه هایی ماندگار و زرین و زینت بخش آینده اعقاب خویش پدید آرند.
مگر نه چنین است که جان و مال مردمان به دست توانا و نفس برنا و بر حق و آفریننده امرای خداوند در زمین است.
مگر نه چنین است که مرسلین و ذوالفقار بر دوشان سهمی بیش از سهم خود از دنیا چه در پوشیدن و نیوشیدن و چه در معاش کردن و چه در گذران حیات خویشتن نا مناسب و بد یمن می دانسته اند.
مگر نه چنین است که معلمان یقظان یگانه دادار به جرم ابلاغ رسالت
و امامت خویشتن به زهر هلاهل و جگر سوز می مردند و به اره های راست وچپ خورده به دو نیم می گشتند .
مگر نه چنین است که هر آنچه مولای پیروان گوید اطاعتش واجب شمرده اند.
خسران و بدبختی آدمیان در این مکتب نظری و فکری و عملی و علمی
و خدایی خود برتر بینی نا آگاهانه ا ست. همواره بزرگان خود را تکذیب می کنیم و به تردید می نگریم و چون آنها را کشتند طلیعه ستایشگریشان در می آغازد.
چقدر قبیح وناپسند است که اموال و دارایی خود را به کراهت به امام
خویش عرضه کردن و بر او منت گذاردن.
آیا شما گمان کرده اید که می توانید بی اذن خداوند اموال و تنهایتان را نگه دارید ؟
امام شما از شما چیزی نمی خواهد.

هان مرده شوران و صاحب صور اسرافیل اموال و ثروت و دودمان شما را خواهند برد . به خویشتن بیندیشید وبه وصایای علی زهد را در کنار تباهی ها و گمرهی ها و گناهان پیشه خود سازید شاید در پیشگاه خداوند قادر در نظر آیید. و خود را از آتش پشیمانی و غفلت و بدبختی رها سازید.
اگر حتی جز اندیشه شما هم ماندگار نماند لااقل به حوض زلال اندیشه
خویشتن در آیید و مردابی ابدی برای خود نیافرینید.

به نام خداوند بدیع حسیب حفی حفیظ رقیب سید سبوح مقیت شافی
خداوندا ترا سپاس می گویم به ایمانم که هرگز حتی در اوج لذت های
حلال خویش ترا از یاد نبردم و پناه می بردم به تو از شر هر آنچه که به تو
پناه می برند. یاذالجلال و الاکرام یا قیاس المستقی سین .
و در آن هنگامه ها و همواره جز ذات اقدس ربوبی تو چیزی ندیدم.
خداوندا به تو پناه می برم از آنکه به حرام آلوده گردم که جلادت و
کرامتم را ببرد و در خانه و در کوی و برزن و حصار های قرآن ترا از یاد برم.
خداوندا ای رقیب رائی ای دیان ا ی شکور حلیم ترا سپاس می گویم به
نعمت های لطیفه که به من بخشیدی.
ودودا خاصان در گاهت را چگونه به اوج قله های قدسینت راهی هست
ای ستار کریم ای پوشاننده خطاها .
مبینا به دوستان و عزیزانمان عقلی عطا کن که ترا با معرفت دریابند.
مهیمنا تند خویی و بی مروتی از نهادمان بردار که نه زیبنده مشتاقان به تو است.
کاشفا نور پنهان درون خلایق از انس را به شهود شان رسان تا لحظه شدن با ترا به جهانی ندهند.
قدیما به بندگان خود بینشی عطا کن که پرتو نور ترا از مشکات بدانند
و به یک خداوندگار یت خاضعانه معترف گردند.
سلاما منتظران مهدی را که قلم ها زده اند و سرشک ها بر دید گان
نازنین خود ریخته اند در پناه خود سالم بدار و بر تکامل عقل و ایمانشان
بیفزا.
کبیرا چشم انتظاران مهدی را که برای فلسفه بودن و آمدنش رنجها بردندحفظ بفرما . و سلام شادی بخش و برنا کننده مهدی را به آنان برسان.
محیطا خاکمان را به پرتوهای ویرانگر آلوده نفرما و آبمان را سالم بدار .
خبیرا دانش و مسئولیت و حرکت و پویایی و جهت و سخن سرایی
نور چشمانمان را برای خویش و در صراط خویش قرار ده.
حسیبا به روشنفکران ما انصاف و ایمان و عقل سالم و ضمیری روشن عنایت فرما.
خداوندا ترا سپاس می گویم برای هم نشینی با خوبان و نور دید گان.

به نام خالق غنچه ها و گلها
تصورش قابل توصیف نیست چه درد آور و خشن و با شقاوت است
مال یتیمان را خوردن و چه حقیر و ناکسند این چنین دوپایان و چه یاس آور است از هوایی تنفس کردن که آنها تنفس میکنند .
و چه با فضیلت است آنکه به تطمیع خط بطلان بر شرف و انسانیت و
حیا نمی کشد و آتش قهر الهی به درون خود نمی فرستد.
عجبا که آسمان چگونه مناره هایش فرو نمی ریزد و گنبدش در نمی شکند. وای بر نماز گذاران وای بر تلاوت کنندگان قرآن وای بر بی صفتان
بی درد.
ملیکا کودکانی را در نظر آر که پدر به وصیتشان فرا می خواند و می گوید
کودکان دلبندم از حق خود گذشت نکنید . و برای احقاق آن کوشش
کنید عمر م رو به پایان است نمی دانم که از این شکافتن سینه ام
و عمل بر روی قلبم زنده خواهم ماند یا نه . چه صحنه ای: کودکان دندانها برهم می فشارند که اشکهای خود را در پشت گودی چشمانشان پنهان کنند تا پدر بیمار نبیند مبادا که بیماریش شدت یابد اما اشکها از کاسه های چشم بیرون میزنند.
چه سخت است گویی به وصیت نامه جدشاش علی گوش می سپارند.
کودکان دلبندم نیمه ای از آن باغ گردو برای شماست مبادا که آز حق خود در گذرید و نیمه دیگرش برای عمویتان.
کودکان از پدر می خواهند که از موضوعی دیگر صحبت کند زیرا پدر برایشان از باغ گردو عزیزتر است . پدر سفارش می کند عزیزانم
باغ باغ بزرگی است و می بایست سهم شما محفوظ بماند اما
پدر به اعتماد برادر بزرگتر تمام سند را به نام برادر زده است و خود
تحت حمایت او قرار گرفته. و دیگر فرصتی نیست تا پدر حق خود
را مطالبه کند و لاجرم به کودکان ییتیم خود امید وار می گردد.
آه پدر بر بستر بیمارستان در گذشت هنوز مراسم کفن ودفن به پایان
نرسیده عمو و عیال خود فرصت را برای فرو خوردن آتش میراث کودکان
مناسب می بینند.
خوب یادم هست به جای علی نشسته بودم و جدم محمد در آغوشم
و می گریستم و دخت رسول الله نیز می گریست و هیاهوی جمعیت فضا را آلوده بود و رسو ل الله بر دستان علی و او با احترام شایان یاد آوری و ذکر مراسم را به پایان برد . چگونه حیا اجازه میداد علی جسد مطهر فرستاده خدارا رها کند و دست به قبضه شمشیر بردو به ذوالفقار ستون فقرات نانجیبان را فرو بشکند. که وصیت فرستاده خدا هم صبر و شکیبایی بود. عجبا چگونه در این باب سخن نگویم؟
باری بلا درنگ سندی ساخته بودند و در آن عنفوان الم و مصیبت از دست رفتن پدر, عمو یک یک کودکان را فرا می خواند و از آنها امضاء
می خواهد.
کودکان فرصت می خواهند که با مادر به مشورت بنشینند و مادر با
نجابت تر از کودکان آنها را به اجابت تقاضای عموی خود می فرستد
و خود هم چنین می کند. و چون توانایی مقابله با دزدان وراثت را ندارد
و هم بیم از جان کودکانش سکوت می کند .
آنها معتقد هستند قیامت خواهد رسید و در آنجا به خدا شکایت خواهندبرند . باغ گردو هنوز پا برجاست اما از گردو یی که یتیمان تناول کنند سالیانی است که هیچ خبری نیست.

سلام
آخر چرا باید در میانه آتش عشق و دوستی به وجودم که حقیقتی مستقل و یگانه است مرا سرزنش کنند ؟
آیا نباید جوانمردی ما را از این آتش برافروخته نمرودی بیرون آورد ؟
به منجنیق ستم که چرا خدای یگانه را می پرستید در آتشی بسان آتش نمرود گرفتار گشتیم.
اما نسیمی که با آن تکان برگها را میتوان دید وزید و رایحه ای که سوزندگی آتش را میبرد به سوی ما می آید . شمیم دلپذیری است که گرده گلهای گلستان دلم را به این سو آن سو می پراکند.
بی انصافان حق نکوهشم را ندارند هشت سال از دوستی و محبتت نامزدم محروم بوده ام .
محبوبم امواج عشقی که صخره ها ی بدبینی را می شکند و فضای
کوهساران دلم را خوشبو می کند متراکم شده است .عنقریب بود که
چون کوهی عظیم از نور منهدم گردم و سرم چون حلاج بر دار رود.
چه به هنگامه سلامتی مرا از کناره پرتگاه حول انگیز دره ناامیدی نجات بخشیدی.
کنون دریچه ای از دیوار سلول دلم گشوده شده و دختری بر پنجره
حقیقت وجودم قرار گرفته و من هنوز در ته زندانی که نه خود ساخته ام اسیرم.
و آبی صاف از چشمه ساران درونم راهی دریا شده است .
چشمه ای جوشیده است و قادر نیم تا مانع از جوشش آن گردم.
پس مرا ببخش و به قدر تراکم هشت سال عشق و دوستی عاقلانه
نسبت به محبوب دلم تحمل بایدت.

به نام خداونی که آفریننده بشر و آفریننده حکمت و دوستدار حکمت است. خداوندا چه کنم تا ترا به تمامی دریابم ای حکیم بی مثال.
خداوندا سپاس ترا که در راهم تاریکی نبود و حکمت دانسته بودم.
شکر و سپاس تر ای قاضی الحاجات که رونده راهی بودم که در آن
راه جز تو نبود.و به قلعه ای درآمدم که تو بودی و غذای روح سرکشم
آوای نیست جز تو خدایی ای صمد ای قاهر حکمت آموز پیمبران.
خوشا تنهایی و بی پناهیم خوشا سرگشتگیم در راه تو ای یقین پر
حاصل ای دادار بی همتا ای که صبرم با توفزون .
خوشا راهی که رفتم و برحیرتم افزوده گشت و برایمانم و بر حلمم
و براستواری میثاقم به یکتایی توای خالق خلق حکمت دان.
خوشا با تو بودن ای بی کس ای تراوش سرور ای سرود بیداری ای خدای در پنهان ای آزادکننده نور جاودان در غریبستان جان.
خوشا خود شدن و به خلق باز آمدن و تیرگیهای آیینه جان انسانی را
زدودن و او را قرار دادن در راه تعالی با تو با شکوه شدن .
خداوندا خوشا حکیم حکمت دان که فوز عظیم او راست.
خوشا بر خود چیره شدن و بر مردم خویش نشوریدن و پس از دانستن حکمت مسئول شدن و زیور یکتایی خدا را بر جان تنها آویختن.
خداوندا شکر وسپاس ترا که از آغاز پیدایشم خود بودم و به توالی
نورت همواره در سرور و در شهود تو شدن.

به نام خداوند خیر الناصرین
و سپاس خداوندی را سزاست که به اقربای خود حکمت می آموزد
و به هر کس حکمت آموزد فوزی عظیم بر او عنایت فرموده است.
خوشا آنان که مفهوم بسیط نشانه را دریافتند و به دنبال آن روییدند
و از حکمت خداوندی غذایی همیشه حی و تازه برای جاذبه روح نیازمند
طالب حکمت خویشتن جستند.
خوشا رنجی که از زیستن بردم .خوشا تنهایی و بی پناهیم.خوشا لحظه های سکوتم خوشا راهی که در آن رونده نا خسته بودم و حتی آنی روشنایی از راهم نرفت و حکمت دانسته بودم.
شکر و سپاس بی کران ترا ای کریم مهیمن ای قاضی الحاجات که همواره از آغاز پیدایشم خود بودم و طعم غذای روح سرکشم از قلعه یقین لااله الا الله تو جستم و بهره ها بردم از یگانکی تو ای تنها خدای قاهر محمد.
خوشا زیستنی که در آن یادتو جاودان باشد. و عدالت و بهره مندی از
آفریدگانت همه گیر.

خداوندا چه کنم چگونه از تو بخواهم ای قادر که بر حیرتم بیفزایی و بر
کمالم و بر صبرم و برحلمم و بر ایمانم و بر هدایتم .
ای تنها بیا تا تنها شهود کنیم و خود شویم و به شدنی بیندیشیم که راه
رفتن را هموار کنیم و سیاهی های قلوب دردمندان را شفا بخشیم.
و در میان خلق خدا به عدالت قضاوت کنیم. و بستان سرای آزادی و
آگاهی ورزیدن و به قدرت رساندن روح بیچارگان تلاش کنیم.
ای تنها بیا تا روحی گرفتار و اسیر در خود نا آگاهی را بر خود بشورانیم
نه برجامعه خویش این است راه رهایی. این است از رکود وسکون به
خلق خدا باز آمدن و آفریدن خدایی در خویشتن آدمیان. نمی توان برای
جامعه مسئول بود و کوشید اما خدایان باطل در بند کشنده خود را
فرو نریخت.
بیا خود را بشناسیم تا عقول و بردانشمان فزون شود و بر زیور خردورزیمان یکتایی خدا خیمه زند.
خداوندا شکر و سپاس ترا که هر چه بسوی تو آمدم مرا بسوی خود
خواندی و مجذوب توالی طلوع زیبای توشدم.

به نام تو که تنها ترین خدایی
در لحظه آمدنت دل از هر خواهش برکندم و شهد نیایش تو را نوشیدم.
در پی به جلوه در آراستن تو بودم به عبارات که که قدرت طوفنده رسید.
در تکاپوی کشف تابنده خورشید حی تو بودم به کمال در آمدم.
در جستجوی خانه آفتاب تو بودم تا بر طواف آن بر فراز کهکشانها روم
عمق ابدیت را دیدم . به بیت عتیق رسیدم
چه خوب گفته است آن به خود آمده که بینائی آتشناک خونین معنی یاب زیبایی شناس شکوهمند توانای حیدری.
لشکر شکاف راسخون هیبت در منظر گیرای خور خاور منظومه هستی.
در آن نگره ترا می جستم که تو کجا بودی از کجا بارز شدی به بطلانی
آمدم که نه تو پدید آمدی. تو از همان جایی که صدف ها از تو می جویند
و درها تابان و مشعشع د تو می رویند.
تو از همان ناکجایی که مرواریدهای راز صید می کنند.
در خود می پیچیدم که چرا از تو رهایی نتوانم که تو لبخند صبحی
تو شکافنده سیاهی بامدای تو سپیده دم زرینی.
ای توانای حیرت زا تویی ذی صلاح خدای ابراهیم تو بارنده سعادت بر
مردمانی تو برافروزنده شمع محفل دراویشی.
ای رحمان آراینده ماه کائنات تویی چشمه ساران که سر زند از توسپیده دمان .ای رستاخیز نجابت و شور ای رحیم دارای علو تو را نشاید نامهربانی .برای سرمای روایتم روایتم رفیق صدیقی.

به نام الله خدای ما و خدای آحاد خدا جویان جهان
شاید به نظر آورید که این خویشتن چیست که این همه از آن می گویید
بس نیست؟ شنیدیم و اگر عاقل باشیم اجابت می کنیم و اگر خرد ورز
نباشیم از الله تو و خویشتنی که نمی دانیم چیست روی می گردانیم
مشگل اساسی و بنیادین در همین نکته ظریف و ژرف نهفته است که
ای انسان تو که هستی به خود آ و بر طریقت معرفت روان شو و به
اقیانوسی پیوند که شفای مردمان در اوست و نفس آدمیان را پاکیزه
می گرداند. و تند خویی را از بین میبرد و خود راخواهی را در می شکند
و پرخوری را درمان می کند و بر پر خوابی بر می آشوبد. و زیبایی برف را به خاطر می سپارد و تفکر توده ها را سامان می دهد و محفل اندیشمندان را صفا می بخشد و کودکان را به تربیت و ادب ورزی سوق
میدهد و پدر ومادران را گرامی میدارد و بر کانون فطرت آدمیان نور
می پاشد و پرچم های دروغین را به زیر می کشد و سازماندهی افکار
سازنده را موجب می شود و جامعه را شرف می بخشد و تجاوز به حقوق دیگران را درمان می کند و نماز را با شکوه می سازد و محراب را
منور می گرداند و رابطه ها را اصلاح می کند و حقوق را تجلی می بخشد و بر زنان ظلم روا نمی دارد و مجالس علم ورزی را به حدوث می آورد .
و توحید را تفسیر می کند و به امامت پایبند می گرداند و توحید را روشن
می کند و خصم خدا را شرمسار می سازد و دوست خدا را عرفان میبخشد و معرفت انسان را تعالی میدهد و دختران را متفکر می سازد
و پسران را با حیا می کند و بر اجتماع پرتو خدا افشان می شود .
و حق ها نا حق نمی گردد . و ادیان و مذاهب در کنار هم آرام می گیرند
و رهبران ممالک خون نمی ریزند و فرصت برای سلامت روح ملل نمی سوزانند و گرسنگان نجات می یابند و تشنگان از دریاچه عشق سیراب
می گردند و خستگان صحرا خشنود می گردند و تمدن ها بر مدار حق
پدید می گردند و نیایش ها با مفاهیم گسترده بر سر آدمیان چو باران
می گردد. و تنفس به آسانی در هوای میسر می شود و قلمروهای
آزادی سخن و فعل و کردار شاخص می شود و مدینه انسانها از دزدی
و درنده منشی نجات می یابد .
و هوای فصول چون بهاران می گردد.و سرها به نخوت پر نمی گردد و
حیات بشر شکوفا می شود . مردگان رنده می گردند و کودکان بالغ می شوند و سیاست به اخلاق مزین می شود.
و یتیمان چو فرزندان ادم می شوند و حسودان درمان می گردند.
و بهشت زیبا می گردد. و تنهایی آدمیان مداوا می شود .و سکوت از
ترس از بین میرود و ارکان کائنات به سجده می آیند و فرشتگان نمازها
را نظاره می کنند و تبسم برلبان مظلومان جاری می شود .
و استکبار ناپدید می گردد و نادانی از بین می رود و جهل به نیستی می گراید و گریستن ها برای یکتایی خدا می شود.
و خانه ها به نور لایزال درخشان می شود و رودخانه ها آبشان تصفیه
میگردد. زیستن در محیط لذت بخش می شود و حقوق خلایق محترم می ماند.
و دیدگان از هیبت حق تعالی فرود می آید و بینش ها در راه رشد قرار می گیرد . و عقول به سوی کمال میرود .و چراغها در تارکیهای جان
برمی افروزد و نگاه ها از خیرگی در می افکند و تلاشها پر معنا می گردد و بلایا از تقدیر آدمیان رخت بر می بندد و دیوارها فرو می افتد
و ذهن ها مدار خویش را می شکنند و باورها بارور می گردند و جنگ ها
پایان می پذیرد و شکاف های شقاق اندیشه ها پر نور می شود .و چپاول دیگر نمی ماند و اسارت پایان می پذیرد و تفکر به مرگ دائمی می شود.
و دوست داشتن کم رنگ نمی شود و آز سرنگون می گردد و ارتشاء
سقوط می کند و حق مداران مستفیظ می گردند و زمین به صالحان
می رسد و عدالت عالمگیر می شود.و آرامش بر هستی انسانها مستولی می شود .
و خدا بر انسانها نظر می کند و به گرمای آفتاب انسان می روید و نور
ماه برتنهایان اندوهشان می برد .و خدادر نهاد انسان تجلی می یابد و
شهر بهشت از بارگاه عرش قدسین الله به زمین می آید.

به نام یکتا خالق آدم
پس ای انسان به روح خود حیات معرفت بخش تا بدانی در کجای عالم
هستی تا دریابی جامعه مدنی به چه می گویند تا خود را بشناسی
تا پیش از غرق شدن در دریای بیرحم حوادث به کمال گرایی تا جلیس
رسولان باشی و در ترنم بهاران زندگی به شمار هر بهار جلد روح را
پاره سازی و تولد از پی تولد در کانون ضیاء مطلق
جاودان مانی.
تا گواهی دهی نیست پرستنده حقی جز الله تا خود اندرز گوی رسالت
خویشتن گردی تا خود گردنه های طریقت را به یقین طی کنی و به
حقیقت جامعه کبیر مفتخر گردی .
تا دگر اندیشی برای تو شالوده خداپرستی باشد .
تا جامعه تو استحقاق روییدن یابد تا سرزمین تو بشکوفد تا هم نوعان
تو به درون خود بگریزند تا به مبارزه با ظلمت خویشتن سلاح ایمان بردارند
تا شهادت را شهود کنند تا گواهی دهند که انسان از انسان برتر
نیست مگر به تقوی تا به سرچشمه خجستگی نائل گردند.
در خویشتن فرو روید اما نه چونان برهمنان که چونان عرشیان .
به خدای خویشتن باز آیید اما نه به مانند کاهنان که چونان ساکنان در ملکوت.
به خداوند نظر کنید اما نه چونان راهبان که چونان قدسیان.
به خویشتن اندیشه کنید ایمان به هدف را در زندگی فردی برآورید تا
جامعه شما جامعه ای شود آزاد و خو د مختار و خود آگاه و انسان ساز
که انقلاب درونی بیافریند تا صدق تلاش تان عینیت یابد.
تا فرزندانتان صالح شوند تا مسجدهای شما مکان جنبش های به خود
آگاهی رسیدن باشد.
این است رسالت مبلغان.
مهدی انسان خود آگاه وخود شناس و دردمند و با اراده می خواهد.
شمار فرمانروایان محمد اندکند فرمانروایان خردمند و خود شناس
و مسئولیت پذیر و شجاع و با صلابت در اندیشه و آگاه به زمان و آشنا
به درد مظلومین جهان و از جان گذشته می خواهیم.

یا خدای حیدر خاور
تلاطم دریای وجودم عنقریب ا ست سینه ام را بشکند .خداوندا چه کنم
مرحمی فرست رحمی کن ترا به نیایش های مادرم زهرا که چون به نماز می ایستاد آسمانها روشن می گشت مرا صبری فرست تا در فراق
شوکتم کرانه های اقیانوس وجودم نشکافد.
چه امواج شدیدی: عقاب سینه ام بی قرار بی قرار است خداوندا چه کنم
فریادرسی چون تو از کجا جستجو کنم؟
ای مهربان تمام حیرتم چونان است که به روز آغاز پیدایش کائنات
خداوند تو به بی نظمی سماوات فرمان دادی که به سوی تو آیند و آنها بامیل به سوی تو روان گشتند.
انفجاری عظیم در اعماق فطرتم به سوی تو می شتابد.
خداوندا چه بی قرار بی قرار بی قرارم به فریادم رس ای که دادرسی جز تو ندارم.
خداوند مگذار امواج صخره شکن باروهای کاخ خبیر درونم را بشکند.
ای که همواره برای تو بوده ام نه برای خناسان.
خداوندا به فریاد دلم رس از فراسوی هفت لایه هستی می خوانندم
قلبم چه می تپد چه کنم جهان را به نیکویی آراستی و گردش کرد
و هنوز خورشید بر جنگلها می تابد و ستارگان آسمان و زهره و ناهید و ثریا و بیکران ستارگان آسمان درخشان شبانگاهان می تابند.
خداوندا شقایقم چون لاله های تنهای شهیدم .
خداوندا این سفینه را در این طوفان خروشان وجودم چگونه به ساحل
بسپارم لنگرگاه سفینه ام را در کجا فرود آرم.
چرا او به کعبه تنهاییم نمی آید؟

به خداوندی که محمد را به حق فرستاد
خداوندا شهادت می دهم که خداوندی تراست و لاغیر
خداوندا شهادت می دهم محمد رسول و فرستاده تواست تا آدمیان را
از منجلاب جهل و گرداب نخوت و پریشانی در اندیشه تو از خود بر آورد.
خداوندا شهادت می دهم علی مرتضی جانشین حضرت رسالت و امام
امت است و پیشاهنگ راه و چشم انداز پیروان وشکوه عاشقان که با عمل و با فتوت در راه ناهمتای تو کوشیدند.
خداوندا شهادت می دهم که نهمین فرزند حسین جاودان و سرور
شاهدان دارالقرار مهدی توست.
آگاه باشید که نا فرمانی از محمد مهربان خسران در دنیا و انگشت
گزیدن و ندامت در آخرت است.
شکرو سپاس ترا ای مشکور قضا شکن که چونان کوهی استوار تند بادها و طوفان ها بر ما بی اثر بود و نمامان از عیب جویی در ما ناتوان
ماندند. و شکر وسپاس خداوند بزرگ راست که ستمگران و دمندگان در
گره ها و افسونگران معبد های ضلالت در نزد ما پست و خوار و مظلومان
و درد مندان عزیز و عزتمندبودند.
و حدید تو شکافنده حلقه های زنجیرهای ظلمت و بر زمین فرو ریزنده سیصدو شصت بتان زمان .
خداوند ترا سپاس می گویم که از تو بسوی تو گریختم و تاج تواضع بر سر
نهادم و بغض و کینه در خود شکستم و محکمترین پایگاه ابلیس را فرو
ریختم و فرمانبرانش را منهزم کردم و و ازجانب تو حق بودم و در پی رساندن منفعت تو به دیگران.
آگاه باشید احسان و نکوکاری توشه دنیا و مرحم درد و درمان کننده آخرت است.
ای خداوند جهانبان از جهات اصلیه و فرعیه و زبرین و زیرین عزیزانم را
نگاه دار و برپیروان دین راستینت حفاظی مستحکم فرو د آر.
خداوند هر لحظه در آستانت بر آزرم و حلمم بیفزا ای سر چشمه الیاس
ای جوشنده خضر.
ای نظیف قابل توکل بسان خود در نگارستان یقین بندگانت تنهایم گذار.

به نام لایموت لایزال حی قیوم
تاریخ چیست ؟
این پرسشی عمیق و دشوار است که تاریخ چیست ؟
تاریخ عصر است عصری که به طلوع خورشید انجامید و پرتو افشانی ماه
و گردش بهرام و زهره و اورانوس به گرد آفتاب و پیدایش بر و فرو شدن
دریا و ظهور ابراهیم .
تاریخ با ظهور ابراهیم آغازید و ابراهیم خانه را در دل ترسیم کرد و ماهیت آنرا در تفرجگاه خیال آفرید.
و سپس در سراب ساز سرزمین وحی آنرا بنیان نهاد و اسماعیل را به کمک خواست و دیوارها را برافراشت و نام آنرا خانه خدا نهاد و او
مکعب سنگی ابراهیم نام کعبه گرفت.
عجبا پس نوح چسان و بر چه خانه ای طواف می کرد ؟
نوح برخانه خدا طواف می کرد و بر خانه ابراهیم و خانه ابراهیم قبله گاه
پیروان نوح اما پس از نوح بنای آن در همان سه ضلع معروف زر و زور
و تزویر حل شد اما بن و اساس کعبه بر جای بود و ابراهیم آنرا بر پا
داشت.
کوهها از آب سر برآوردند و باران در هوای تمیز بارید و بذر گیاهان از دریا به خشکی خزید و پراکنده گشت و نبات و گیاهان روییدند.
آدم و حوا به زمین آمده بودند و می گریستند . و می بایست بر خدای
کعبه سر به سجده می بردند و دریچه ای بسوی حق مطلق می گشودند و روح را از مهبط به ملکوت می بردند.
فرزندان تکثیر شدند و قبیله ها و شعوب را پراکندند .
و به هماوردی با طبیعت رفتند و زنده ماندند و حیات اعقاب خویش را
با نزاع با پدیده زمین به جرگه تاریخ مکتوب سپردند.
سنگ را بر سنگ کوبیدند و آتش را کشف کردند و کاشف آتش اسطوره
شد. و گرمای اتش آنسانها را گرم کرد و سنگ ها را ذوب و آهن را
خارج و مس را استخراج کردند و سپس نسل ها فزون شدند و ابزار
شکار و کشاورزی پدید آمد و انحصار گرایی در آب و زمین پدیدار شد.
اینان ادمیان پیش از باستان بودند و از مر حله نشاء و کشت و ساخت
سنتی ابزار گذشتند و زمان را آفریدند و با حرکت زمان به حرکت در آمدند
و به ادوار باستان رسیدند .پاپیروس و کاغذ را ساختند و دیوارهایی بر پیرامون خاک خود بر آوردند و جغرافیای سرزمین خویش را نقشه کشیدند.
از همان آغاز فرزندان آدم با هم به خصومت پرداختند و برخی مردند و
عده ای ماندند و فرآوان شدند و در اندیشه نظم اجتماعی بر آمدند
و قانون را تنظیم کردند و کتابهای آسمانی بهترین رهمنون برای ایجاد
قالب و چهار سوی قانون . اما استیلای عده ای قداره بند و زور گو بر
دیگران چربید و لاجرم نظامهای طبقاتی بوجود آمدند .تقدیر تاریخی
معمایی شد به نام جبر تاریخ و آدمیان غالبا خود را مقهور آن دانستند
و راه بر اقنوم پلید زر و استبداد و تزویر هموار گردید . بشر شیوه های
نبرد با طبیعت را آموخت و ابزار تولید و روابط اجتماعی گسترده شد و
نظامهای دیکتاتور و مستبد و خونریز و پادشاهی ظهور کردند و قدرت
و نخوت خون می آفرید خون خدا در رگهای به قدرت رسیدگان و قدرت
را با هیچ متاعی تبادل نمی کردند و می کشتند و اسیر و در بدر می کردند.
و با گسترش ابزار تولیدو سازمان اجتماعی از جوامع بدوی عبور
کرده و به قرون باستان و میانه رسیدند.
نیازهای بشر توسعه یافت و معماری و زبان و فرهنگ و هنر و خط و
نهاد های مدنی بوجود آمدند و تمدن ها را خلق کردند. و مبحث تمدن
خود صدها مکتوب گردید.و پس از زندگی کشاورزی یا فئودالیته که برای فئودال هاداشتن زمین قدرت زا بود و از پیرامون خویش فقیر زدا. و در جوامع زمین داری خود ارزشی غیر دینی بود و همواره در این دوره از عصر درفش نا مبارک زر و قدرت کور و تزویر بر سر جوامع دراوج.
پس از این دوره با ورود به دوره بورژوازی دروه ای آغاز شد که کشاورزی
و تولیدو زمین دار ی و استثمار بردگان کشاورز و اسیران بلاد و محکومان زمین; تسلط طبقه های جدید اغاز شد و با پیشرفت تمدن ها تجارتهای
محلی و منطقه ای گسترش یافت و طبقه ای مسلط شدند و طبقه ای
مغلوب و در کنار این دو طبقه رشته های مختلف شغلی قرار داشت
و پس از این دوره که قرون میانه می باشد ورود به دوره مدرنیته آغاز
شد. ورود به دوره خرد ورزی و استقلال عقل و به حاشیه رفتن دین و
آغاز پیدایش تمدن جدید که از قرن شانزدهم شروع گردید.
که در این خصوص بسیار نوشته اند و گفته اند و پس از ان ورود به دوره
پست مدرنیسم که مدرنیسم را نقد می کند و ساختارها ی اجتماعی
و نهادهای فرهنگی و سازمانهای سیاسی- فلسفی آنرا به نقد می کشد.
امااین مختصر سیر تحول زندگی اجتماعی انسان از دوره های قدیم تاکنون بود و سیر تحول اندیشه انسانی بعد اصلی و مهم و تاثیر گذار
در تاریخ بشر و در تعریف آن محسوب می شود.
از آغاز که انسان بر پایه نشر آیین پیمبران موجودی به خود رها شده و
سرگردان نبود و برای او هدف و غایت مشخص شد و انسانهای شاخص اندیشمندان خود باور و خود آگاه .
از آغاز تاریخ خدایان جای انسانها را تنگ کرده بودند و در هرجا خدایان
جلوه گری می کردند و چیزی نمانده بود تعدد خدایان بر آمار آدمیان
پیشی بگیرد.
در غرب و شرق عالم خدایان حکومت می کردند و مغضوبین زمین قربانی خشم خدایان.
تاریخ اندیشه تختگاهی آفرید و بر آن نشست و خود را مدعی شناخت
انسان و ناشناخته های او نامید.
در اندیشه غربی گروهی نام خود را ماتریالیست نهادند و منکر وجود
خالق در مبدا آفرینش شدند و اینان پایه های ساختمان فکر خود را بر ویرانه های اندیشه های مادی رازی و بیرونی نهادند و انسان را موجودی نامیدند که از بطن هیولی و طبیعت تحول یافته و به تکامل گراییده و سپس به طبیعت باز می گردد عجیب است که در این آنتروپولوژی اندیشه انسان هم بقا نمی یابد و می میرد.
تشابهی در ریشه های انسان مقهور جبر تاریخ در مکتب های شرق و غرب دیده می شود لاکن در مکاتب و ادیان شرقی ماهیت انسان را
غیر قابل فنا می دانستند اگر چه خدایان بی شماری را بر خود مسلط
کرده بودند . اما در اندیشه غربی در پیش از باستان تا زمان سقراط
اصالت با موجودی بود که از غیب برایش خبر می آوردند. و او خود رهنمای آدمیان می گشت. و پس از او نحله های فلسفی اندیشه خدا پرستی و خود شناسی را به تحلیل برد و انسان موجودی شد که با خدا به رقابت پرداخت و خود جایگزین او شد.در این سیر تحول متدلوژی انسان افتراق و تباین با انسان شناسی شرقی نمودار شد.
در قرون وسطی اعمال فشار کلیسا بر متفکران و سرکوب خردورزی
زمینه های طغیان اندیشمندان را فراهم کرد تا خدا را زاییده جهل و
ترس و نیاز موهوم انسان بشناسند .
در قرن هفدهم فیلسوفان لاادری گری ظهور کردند کانت خدا را زاییده
ذهن انسان می دانست و عقل محض از تکیه گاه ساختن خدای موهوم استقلال یافت و ذهن بی نیازی انسان را از خدا اعلام کرد و
انسان موجودی شد که به سبب اندیشه و قدرت ادراک نسبت به
خالق خیالی خویش اعلام موجودیت و استقلال نمود.
کانت برای آنکه کلیسا رنجیده خاطر نشود و یاس دامان انسان عصر
خردورزی و عصر ورود به مدرنیته را فرا نگیرد اعلام کرد خدایی که
خالق آن اندیشه بشری است قابل پرستش است و بنیان های معرفت
نظری و عملی را در گرایش به انسان تکامل یافته از دریچه ذهن مطرح کرد.
و از تکامل این انسان خدایی آفرید که بی نیاز از خدای مبدا وجود و
مرسل رسولان شد.بدین منوال اومانیسم پدید آمد و انسان موجودی شد که از آغاز خلقت به حرکت روح ناخود آگاه پیوست و دترمینیسم
تاریخ این روح را در کالبد انسانهای مستعد پرورش داد و انسان موجودی
شد خود آگاه و خالق و بی نیاز از آفریننده خویش.
یکی دیگر از این نحله های فکری بنیان گذاران مکتب فلسفی اگزیتانسیالست بودند اینان که کیرکه گارد و یاسپرس و سارتر زماداران
قوام آن و سردمداران پیشبردش انسان را همان موجود کانت میدانستند
ولیکن معقد بودند این انسان در ابتدا بوجود آمد و سپس ماهیت یافت
بدین نحو که ظرف وجودی انسان با تکامل تدریجی گونه های حیات
شکل گرفت و سپس ماهیت و روح در آن به سبب جبر تاریخی دمیده
شد و انسان توانست قدرت اراده را در خو د پرورش دهد و اساس
موجودیت انسان کامل را ترسیم و به انسان معرفی کند.
اساسا” می توان گفت که تمامی محصول اندیشه نحله های فکری در
مدرنیته همین انسان ابداع گر و خود آگاه و اندیشه ورز و متفکر و خلاق
و سازنده است که از محصولات تولیدی نظام فکری هگل و یاسپرس و سارتر و دیگران است.
و تاریخ تعریفی عمیق و پیچیده دارد تاریخ تحول لحظه لحظه های زندگی
عملی و نظری انسان است .
تاریخ اساس و انشقاق روشهای اندیشیدن و عمل کردن و حرکت در
بستر رخدادهای ادوار است.
تاریخ شناسایی و ثبت سبکهای زندگی و طراز رشد و تحول نگرشهای
انسان است.
تاریخ در مکتب مشرق زمین نشانگر ظهور ثبات در موضع انسان خدا پرست است و در مغرب زمین بیانگر خلقت ماهیت انسانی و بی نیازی
از خالق خویشتن است.
اما عزیزان اینان که استوانه های ماهیت آفرین و باروهای جامعه ساز
مغرب زمینند. چرا از اساس اسلام غافل شدند و حقیقت انسان در
حال تکامل بر مبنای معرفت اسلامی را منکر شدند.
عزیزان خوب می دانید که روح در عالم اسلام و در کالبد پیشوایان
اسلام به اعلا درجه تکامل خود رسید و الله که تا انفجار دو باره هستی
و بر پایی رستاخیز روحی به تکامل روح محمد نخواهد بود و سیمرغی
بر بالای آن برج عرش نتواند اوج گرفت.
پس دیدیم که این نوری که خداوند در قرآن وعده فرمود تا آنرا به کمال
برساند در زمان حیات رسوالله به کمال مطلق رسید و در دهلیزهای
تاریخ قرار گرفت و عبور کرد تا به ما رسید و این فخر و مباهاتی از سر
غرور و جهل نیست که از ریاضت تن است واز خواست حضرت باری.
و ما راضی هستیم به رضای حق و هر گاه اراده کند جان به او می سپاریم.

به نام خداوند فرد فاطر

خداوندا تو گواه باش که هرگز به دنبال شهرت نبوده ام چرا که تنهایی را
دوست می داشتم و چرا که تو خود تنهایی و با تنهایان , چه کنم که
غرش رعد های آسمان درونم دیدگان دیگران را بسویم خیره ساخت و دیدم که انبوهی از آن دیدگان به مطلق شدن توانایی ندارند و به هجرت درونی هم رهسپار نتوانند شد.
و تو منزهی از شرک و تویی ستیغ سکوت واپسین لحظه هایم.
ای دلبندترین خاطره هایم دلاویز مروارید تابانم جاودان لطیف رویاهایم.
خداوندا ترا سپاس می گویم برای دل سپردنت به نیایش هایم.
خداوندا من برای آنها سرود مهربانی سردادم و به آنها ذکر را یاد آور شدم و به عظیم ترین سوگند ها رستاخیز آدمیان را به یادشان آوردم.
چقدر تنها یم و چه فتحی شور انگیز است تنهایی و به آنها گفتم
فاتحان خویشتن باشید.
اینسان بسوی هجرت و کوچیدن در آیید و رفتن به فرا سوی نیلگون سپهر.
و گفتم خدایتان را از چاه دنیا برکنید و مومن به خویشتن بودن را چاره
راه شدن خویش .
و گفتم چونان دانه ها مباشید که با وزیدن تند بادی روبیده شوید.
و به شخصی از آنان گفتم نغمه سرای زیباترین سروده هایم بدینسان
عشق یخ های قطب قلبت را ذوب می کند .
و به او گفتم برای نو شدنت و برای طلوع شمس پنهانت سنگلاخ های سد طلوعت را شکستم .و گفتم ای غمگین فرخنده شادمان خنده زن بر مسرت تو افزودم تا ابرهای اندوه ماندگار دلت را منهزم کنم.
بارالها به او گفتم مباد روزی وداع تو بینم دل آرام.
و گفتم آزرمناکی تو راستودم دل انگیز
و گلبانگ پیچش عشق ترا شنیدم.
و گفتم غمگسار, دشمن ترین آنسانها در نزد خدا آنان هستند که سخنی گویند و خود عمل نکنند . و وعده دهند و نسیان کنند و
شعار دهند و شعور از یاد برند و عشق ورزند و شیشه عمر بشکنند.
و به او گفتم از نربان یقین بالا آمده ام که تو خود در مطلق من در هجرتی.

به نام خداوندی که در نماز سرشکم را به رویم روانه میکند
شرشک دیدگان در نماز آیا نماز را باطل نمی کند و این چندش آور پرسشی بود که تا به حال شنیده بودم.
گریستن در نماز نقطه ایصال به مطلوب رب الارباب جهانبان است چشمی که برای خدایش نگرید خیره و خسران زده است در آن معراج روحانی است که تن به لرزشی خفیف در افتد و روح به پالایشی لطیف
خود را در اندازد.
افسوس که حسن نماز شناخته نشد و محراب نماز به شناخت عظمتش منور نگشت .
نماز اتصال طالب و مطلوب است . در افتادن ارواح نا مصور در هم و رفتن از مرز وجود تا فرا خویشتن انسان و کون و مکان.
نماز یک دیالکتیک درونی میان انسان و خالق خویش است و در تصادم
این دو, شعله ای از تابش آتشفشان دل آدمی به خدا در افتد و آذرخشی که عنقریب نور دیدگان ببرد بر آتشفشان دل و پس از طلاقی
اذرخش توحید و آتشفشان آدم عشق ولادت می یابد.
اما میلاد عشق بر جویندگان لطیفه خفیه خداوندی و آزادشدگان دردمندان تنهایی که با باران های ریگزار, صدر-سینه را شستندو خود آگاهی را کشف کردند سهل تر است.
نماز یادآور هجوم تمامی وحی منزل است . وحی یی شتابنده و در
هم کوبنده اساس ظلمت آستان دل نماز گذار سرشک به دیدگان.
نماز ریزش برگ درختان ایمان بر تقویت ریشه های آن است و رویش
دگر باره نهفت خدای در چراغ واره کاشفان.
و تراکم تمرکزی بر سجاده ایمان و شستشویی در رودخانه سپید نور
لا مکان , و در آویختن به تارهای شعاع مشکات و گذشتن از حصارهای
تاریک وتنگ بودن در کائنات .
نماز حرکت بسوی خود آگاهی و استخراج گنجینه نور و دریا دلی به
پیشگاه دریای مطلق شدن است.
و پرتاب گدازه های عشق به ربوبی و در غلطیدن به دوست و سیرت را
به روشنایی بی پایان حفیظ رساندن است.
در آنجا که لایوصف است همه ماهتاب خدا را در دل در افشاندن است.

به نام خدایی که تاریخ انسانها را به ظهور فرستادگان خود زینت بخشید.
حقا که از شریعتی شهید گفتن کار دشوار و توان فرسایی است و قلمی قادر و زبانی بران و یدی طاهر و فهمی پیامبر شناس می خواهد.
جویندگان راه شریعت و پویندگان طریق طریقت و واصل شدگان به
بی کران حقیقت را اندیشه های بیدارگر و برق آسا و طوفان زا و وجد افکن و شور انگیز او شهید تا لایزال می خواهد.
این قوم و این نام آوران پارس را چه افتخاری برتر از این که پیمبران دارند
و امامان در میانشان ناپیدا و دردمندان نوابغ و مولدان خوشه های تفکر و عرفان و تاریخ و جامعه و حکمت وروان و نا شناخته و آگاه مطلق و سر آمد اندیشه ورزان و زمانه شناسان و شکافندگان عمق سخن و
پیام آوران آتش بردست و اخگر عشقی بر صدر چون علی.
خداوند بزرگ را سپاس می گویم که اگر او راندیدم اما با او زیستم و به
ژرفای عقیده و آگاهی و تنهایی و سخن ورزی حیرت انگیز او نائل آمدم.
سخنان علی برای هرنسلی و در هر هنگامه و فصلی مکتوب مانده اند.
دریغا و دردا که حکومت ها از بیان حقایق در شان جاودانگیشان و
حرمت خون عالم پروریشان عاجز مانده اند.
او با مبلغینی در آویخت و به تخاصمی ویران کننده حیات فردی و
خانوادگی خود را در خطر افکند که از نام رسوالله و آیین رحمان وجهان شمول وگیتی گسترش تنها برای ارتزاق در این سرا بهر ه گرفتند.
و با خناسان و سحر انگیزان و قداره بندان و بدا بر احوالان فریبندگان رهروان در آمیختند.
او طالبان حقیقتی را می ستاید که بر صحیفه های کفر و به چپاول برندگان حیثیت ملی و اعتقادی انسانهابه تطمیع فرو نلغزیدند و قلم را به دوران امضاء اسنادتحقیر آمیز ملتی و امتی بر دوش نکشیدند و چون سخنوران مغرب سخنوری را در خدمت منجلاب و تباهی آدمیان به کار نگرفتند.
رای ما هم در این منشآت همان است و آنان را می ستاییم که برای احیای وجدان خواب آلود و خدای پنهان در پستوی دلها خود را به محنت
در افکندند.
و خواست حسیب است که نامشان برای برپایی و استحکام ستون
دین و گسترش زمینه های عدل و پیشاهنگی عدالت تا زمان موعود
و پس از انقلاب مهدی پایدار بماند.

حلیما ای خدای بدیع باطن
جانشینان پیشین خود را به چه آزمون و شدایدی مبتلا می کردی
ای عطوفت تمام کی بسوی تو می آیم من اذان توام و تو خدای اذان من
کی بسوی تو می آیم و تونلهای وحشت سرای خون آلود خاکین را
وداع می گویم.
از فطرت اندوه بار به خجستگی شدنت کی می رهانیم .
ای پیمانه اندوه شکن
ای آهنین میثاق تا کی بدین فراق زندانیم .
برای تو پیوسته بر آتش نفش شوریدم و تو آهنگ پژوای حزینم نشنیدی
مباد به خستگی در اندازیم
رنج تن و ناله دردناک سیمرغ روح شنیده ام.
ای آوای شگفت ترا از برون پرده های خضوع به یاد می آورم .
از شکاف سیاهی ها از ورای تباهی ها
ای که از صحرای بی وزش باطن به زمینت آورده ام .
بالهای رویاهایم مشکن ای لرزاننده استوارترین کوهساران
بر کرانه های وادی های خوف مرانم ای که جوانمردان تو جنت سرشت.
بامدادان که گوی آتشین بر آید بر آتش درونم میفزا آبشار فرو کاهنده
اخگر اشتیاق.
مگذار نجم درخشانم به قصرهای فریب آشیان گزیند.
مگذار دامن افق بنگره مولود خود را به برهوت تباه و بی رجایی رها کند.
مگذار تن های خونین رجایشان بشکند و تاوان مجاهد پیشگی نستانند.
مگذار نا صالحان آب ارض موعود ترا تیره کنند.
مگذار سایه های اشقیای بی ایمانی خود را بگسترند.
مگذار توان جهد کنندگان راه رهایی به اضمحلال برند.
مگذار نستوه مجاهدان گریزپای دانایی به نا پاکی نسیان آلوده شوند.
مگذار جور دگنگ خود خواهی بر سر خواهندگان سهم آزادی فرو آرند.
مگذار نا اهلان همواره به خون کودکان و فراموش گشتگان بی یاور سیراب شوند.
مگذار فاتحان دره های خود آگاهی خاموش شوند .
مگذار جویندگان شتابنده راه یکتایی نومید گردند.
مگذار منتظران موعود مهدی به دیدگان خسته آتش آغوش بر زمین ریزند.

به نام تو ای خدای حی خالق تجلی اندیشه های بی همانندی
مردمان را با فریاد های رسا بسوی تو خوانده ایم ای معبود محمد
بگو که آزادی و عشق در هامون نتواند رست مگر در هجوم سبزه ناک
حضرت دوست.
بگو که ارجمند ترین آزادی رستن از مردنی بی حاصل است.
بگو که جز به نامهای مولای یقین استماع آهنگ روییدن میسر نیست.
بگو که رامشگاه روح بیدار به بر دمیدن آفتاب در شبانگاهان است.
بگو که تصاحب فردوس بی نظیر جز با زنده شدن پس از میلاد تن نیست.
تصدیق کن که خدای عز وجل احد است و اوست بسیط بسیط.
بگو که شعشعان مهربان حلیم تمامی بذر در عنفوان رویش را رازورانه
به طلوع صبح رسانده ایم.
همه دل به این امید بسته بودیم که به تصرف در ذات, دلی را بر خود بر آشوبیم و مرده ای را زنده گردانیم.
بگو که بسان جنبش زمین و شکافتن دانه و روییدن به پرتو بخشنده عالمتاب از خود بسوی خدای عزم هجرت بسته ایم.
بگو که به دست نورانی حق از آستین محمد چسان بر شرق و غرب زمین شعاع حق افکنده ایم.
بگو که با اهل بصر بسان محمد برای در افکندن روح خویش بر محراب الله نعلین ها از پا بدر برده ایم.
بگو که رود نور چه تسکین بخش و مرحم ساز صندوق موسی به ساحل
برده و موسی به آغوش مادر سپرده ایم.
بگو که عشق مبسوط ولی را مبیع نخواسته ایم.
بگو که با جوانمرد ولی خدای کرار , به بخل نفس مبازری بر زمین نیفکنده ایم.
بگو که به تزاحم خصم, تحمل هجوم بارش وحی بر دوش محمد نا ممکن نساخته ایم.
بگو که به تشریق شمس مقابل چه نا مرعی و لطیف اعماق آیینه ها را
متجلی ساخته ایم.

به نام خالق وزنده سنگ ریزه های کویر
کویر خشک وخشن و بی آب است و باد شلاقها بر صورت ها می نشاند
و لحظه ها و عبور زمان یاس را مجسم می سازد.
در ان پیش ترها بود که کویر را رسولان تجربه کرده بودند به قدر روزها و شبها و سالهایی و زیستن در کویر برای مردمانی که اهل اقلیم کوهساران و مدینه های در پیرامون آن هستند طاقت فرسا و مبدل کننده امید به یاسی بی همانند است.
من اهل کرمانشاهان هستم آنجا که روزگاری فرمان فرمانروایان از آن
سوی به هر جای عالم گسیل می گشت و فرزند آن خاکم که پرویز نامه
محمد رسولالله را دور از شان شاهان و بزرگ وارگی پادشاهان پاره کرد. و با نام خدای محمد خود را در گیر ساخت و پس از چندی پادشاهیش بر افتاد.
اما چه شگفت روزگاری تناسبی تعبیه شده در اقلیم غرب با آب و
هوای مربوط به خو د و شرق با هوای خشک و نا مرطوب و بی اب
می بینم. و آن تناسبی در ترازوی ایمان است و پرواز از بی هودگی به
فراسویی که آنرا ملکوت می نامند و جهان خجستگی و برزخ و جهانی
که روح تربیت یافته بدان سوی می شتابد.
جهانی شگفت و لا یوصف و اعجاب انگیز و جهان جهانها و پناهگاه
یگانه باوران هجرت گزیده از مدفون کننده برجسته ترین برگزیدگان
پیام آور. به آن بی سویی که وحشت ها بر درب عمارتش فرو نشیند
و درفش های خود کامگی در هیئت آدمی می شکند.
کویر رنج آور است چرا که در کویر فرهنگ ها به دشواری میرویند و تمدن ها به ندرت بنایشان بر خشکی آن نهاده می شود.
تمدنها در کرانه های دریا و رود خانه ها بنا می گردند و عقل ها بارور
می شوند. هنر ها تجلی می یابند و معماریها شکفته می گردند.
و خونها در پای ساختمانشان آبها را رنگین می کنند. و معبد ها و
مسجدها و عبادتگاه ها در کناره های رودان بر کشیده شده اند.
و دانش سراها و مراکز علم و فلسفه و عرفان و طب و علوم مختلفه به
سرآمدی انسان در هماوردی با دهر بر آمده اند.
اما در کویر آب نیست و عنصرهای سازنده تمدن نا یاب و خشکی و تازیانه های باد است بر پیکر مسافران خویش و ریگستان سکوت است و مبدا اضطراب . و طراوت روح و شادابی انسان و رفاه دردمندان بر و خاک و غبار و باد است و عظمتی که خدای لایزال را تکیه گاه نا امیدان قرار میدهد و روح خشکی زدگان را التیام می بخشد .
و کویر سرزمینی است بی علف و بی زمزمه آبشاران و بی نغمه سرایی
پرندگان و بال بر آسمان گستران.
و مدفن پیام آوران و شگفتی ساز روح خود باوران و پرورنده اعجوبه های
روزگاران و عصمت باوران و عصمت داران.
و مهبط انسان دانه خورده نافرمان و پیمانه آگاهی مطلق خدا را
به سرقت بردگان و دانش خدای را بی فرمان دادار بر ظرف روح خود
فرود آوردگان. کویر محل فرود آمدن اولین نام آوران پدران و مادران.
ارض هبوط عصیانگران و اراده خود باختگان به وساوس شیطان.
جایگاه زیرکان که به نردبان ترقی و به هندسه متعالی درک و عقل و
نهر خروشان عشق به صعود شوندگان و کوبندگان درب های ضخیم و آهنین جنان و شکننده دیوارهای محبوس کننده جان مشتاقان.
کویر سرزمین تفکرها و تنزیل وحی تمام خدای رب الاربابان بر بی انعطافی و جهل آدمیان .
کویر مکان گریستن و ندبه کردن و به خدای باز آمدن و در گهواره مشرق
جان به نظاره خدای نشستن است.
کویر سرزمین به دام انداختن بارش وحی در ظرف رسولان است.
و پرورش دهنده فطرت های مستعد در بیابان تنهایی خویشتن است.
کویر بی رحم و فریبنده تشنگان و سراب ساز بیگانگان و به هلاکت در
اندازنده معتمدان است . کویر راه رستن و به ریسمان روح یکتا خدای
عالمیان چنگ در آویختن است .
در کویر بذر ارواح نمو می کند آنگونه که دانه ها در بیرون آن رویش می کنند.
متعالی ترین روح ها در کویر روییدند و در برابر شقاوت پیشگان جاهل
قد برافراشتند. مبدا آفرینش عظیمترین تمدنها از کویر است . تمدن
اسلام که بنیان گذارش محمد بود و شکننده بتهایش علی و احیا کنندگان سنت رسولش ابا عبدالله و دودمانش .
چه شگفت است که لطیف ترین ارواح که برافرازندگان بیرق حق بودند
از کویر متولد شدند و پدری که جز نور خود کسی را یارای شناختنش نیست در کعبه بدین سرای پا نهاد.
روح خشک وخشن کویریان با نام خالق خویش و با وحی رسول آخرین
به لطفت و نرمی و دوستی جل جلاله و اشتیاق به او و عشق می انجامد.

به نام تو ای خدای فرازمند
تو یگانه ترین خدایی جز تو خدایی نیست جملگی پیمبران و برگزیدگان و
قلم به دستان صاحب کرامت و امانت به دوشان هوشیار و عالمان در شورستان و تفسیر کنندگان وحی و فاضلان عرفان وعابدان شب زنده داران و ردا پوشان مبلغ و نخبگان بشیر و پرچمداران امامت و خنیاگران مامن های تنهایی و تیغ پولادین به دستان قهرمان و عدل گستران در تاریخ و در مبارزان یکتا جوی در قدیم و طلایه داران توحید و دردمندان در سودای تو و فروتنان در محراب و مشتاقان به عدالت و سپاسگذاران شکور و سر بر داران نینوا و سجده کنندگان ساجد و
تمامی جن وانس و زمین و زمان و دریا و آسمان و قمرها و ستارگان
به سباح ذکر تو مشغولند و تو را می ستایند.
دادگسترا تویی خدای بی رقیب تویی سیادت بخش بی پناهان.
خداوندا شاخسار نصرت و در فش عطوفت خود را بر ما بگستران.
پادشاهی تو بی همانند است کسی جز تو بر خداوندگاری رجحان نتواند ای برترین خالق عظیم .
ای قیوم تواب ای سایه گستر عطوفت بر بندگان, گناهانمان را ببخشای
ای صاحب عزت وجلال عهد و پیمان بنده نوازیت مشکن ای غفور مهربان.ای پسندیده ترین برهان, ای نیکوترین تقدیر ای پیرایه عابدان شب زنده دار.
زنهار از خود مرانیم ای کمال بی نظیر ای دارای زیباترین نامها.
ساحت های روانم را به پلشتی شرک و خود خواهی میالای ای نهایت
کوشندگان و غایت امیدواران .
به ذلالت در نیندازیم ای که همه شکوه و فرازمندی تو راست.
یاریم کن تا به صمصام بی زنگار خود را از رسن های بی تویی رها سازم
ای رها کننده جان مشتاقان.
بتحقیقق تو تنها ترین خدایی ستیغ بر فراز شدن بسوی تو یگانه ترین
خدا دانستن تو است.
هرگز خدایی جز تو نیست و آسمانها و زمین پهناور و تسبیح گو
گواه توست.
شگرف ترین ساحت های معرفت و عرفان, باسط به توست ای بسیط ترین یکتا.
ما را به خود وا مگذار ای مهربان تر از مادر .
کولاک آرامش و رهایی از خوف تراست.
سرشت نیکوکاران از پرتوهای مشکات تو منور است ای بخشنده گناه گناه کاران.
بندکانت را به شاهراه یکتاییت روان ساز ای اقیانوس بی منتهای قدوس.
و ای پالاینده جان سبکباران.

به نام تو ای آفریدگار من که جز تو خدایی نیست.
خداوندا با من سخن بگو جز تو کسی بر آستان روانم پیشی نتواند گرفت.
مهیمنا چونانم که در رملستان سکوت به سنگ ریزه ها احاطه گشته ام . رهایم ساز تا همواره برای تو باشم مهربان بی نظیر.
در فراق نمی رانم دانای حکیم .
تو گواهی که در وقت نماز در محراب تو در نمازم و ترا می پرستم سزاوار پرستش. ای برهان قاطع مرا به خود فرا خوان الوهیت تنها.
با تو خدایی نیست جز تو به که رو آورم مولای وارث من. از فیض تو است بی تابیم و بی قراریم و فوران احساس طوفانیم.
بار خدایا مر تراست شهنشاهی هر چه که هست و جز تو را نسزد دعوی خدایی کند شکننده پیکر طغانگران.
مر تراست فرمانروایی دارای اسمائ الحسنی .جز تو را نشاید که دعوی
بی نیازی کند در هم ریزنده خاطر عصیان گران ,خوار کننده خود محوران,
واژگون کننده کاسه عمر خون ریزان و فرود آورند آذرخش بر تبه کاران.
صاحب عرش بی کران فرمانروایی تویی . طالوت به اراده تو طالوت است
مشتاق یگانه یقین آوران. سلیمان به اذن تو بر باد فرمان می داد آفریننده خزاین کرامت و معجزات.
غفورا بر تسط بر خویشتن یاورمان باش مباد به نامیمنتی تو گرفتار آییم.
محراب دلسوختگان از فراق , پادشاه دمادم نو.
قیادت و آفریدگاری بر هر چه هستی است تراست بی پایاب ضیاء.
رهروان حظیظ تواند و روشن گهران در رسیدن به وصال تو تکبیر می گویند رهاننده خسته روانان.
آنی به خود وا مرهانم به تو محتاجم و احتیاجم به تو دائم ای که سیاقت سخن به تمامی تراست.
خداوند ای الله عالمیان اسم جلاله ات را درخشان ساز تا نابینایان
بینا شوند و منکران بد آوازه به نیک سرانجامی خود امیدوار گردند.
ای خزاین نیکویی, جبار شکننده تندیس عصیانگران .
بر جلوه ذات خود تسلیمشان ساز زنگار از دلها بردار فرمانروای بی کرانگی رحمت واسع , صانع بی همانند و معمار مهربانی مادران .

به نام خدایی که خزانه بی پایان عشق در نزد اوست.
عشق چیست ؟ پاسخ به این پرسش مستلزم توانایی های خارق العاده ای است, مانند ریختن دریایی آب گوارا در سبویی کوچک و چنین تعریفی برای عشق ناقص است و همان بهتر که بگوییم عشق طعم حیات روح است و بدانسان که آب طعم زندگی.
عشق وفاداری به عهد و پیمانهاست. , و میثاق ها را نشکستن.
عشق یکباره میروید مانند گیاهی که نام عشق را از آن مشتق نموده اند. عشق از انسانی آغاز می شود و تفاوتی میان عشق و توتم می باید نهاد .
توتم ها خصیصه گل عشقه را ندارند بلکه با القا ی در ذهن و اندیشه تهی از عشق آدمیان در باورهای انسان تثبیت می گردند مانند اسطوره ها که توده های توتم پرست برای خود می آفرینند تا با یاد آنها چرخهای
خود بزرگ بینی و خوش بینی (epytism) در حیات را برای خود پر معنا کنند.تا به استیجاب خواهشهای خویشتن در میعادگاه توتم ها دست یابند.
اسطوره ها سمبل هایی از مبارزه پیروزمندانه انسان های برتر در تقابل با نیروهای خشن و بحرانهای زیستی و وقایع در هم کوبنده آنها در طبیعت هستند.
مانند پرومته که برای گرمی بخشیدن به مردمان سرما زده, آتش را از خزانه خدایان دزدید و به سبب این گستاخی و جسارت در پیشگاه خدایان به بند درآمد و خوراک مرغان و حشی و کرکس های آدم خوار شد.
اما کاشف عنصری از عناصر طبیعت شد و اسطوره ای که به زنجیر بی رحم خدایان گرفتار گردید.
توتم ها و اسطوره ها و طلسم ها و اسباب و عللی که ساحران در دوران حیات خود برای توسل جستن به نهفته قدرت های پنهان هستی و تنازع برای بقا بدانان می زیستند.
اما این انسانهای بدوی و بربر فرصتی برای برگشتن به درون خود و کاویدن اسرار هستی درون خود نداشتند بت می پرستیدند به نام خدا
و مار می پرستیدند و اعضای انسان و حیوانات وحشی و کوه و جنگل
و هر آنچه که از آن می ترسیدند و برایشان خوف آور بود و با قربانی کردن به پای بت های طبیعت, گرفتار در بند آن خوفش زایل و بت ها تقدس می یافتند و پرستشگاه خدایان, بسیار مجلل تر و بهتر از خانه های خویش معماری می کردند و در محراب عبادت گاهها, خدای خویش می جستند و بر پرستش او بیش از خدای دیگران تعصب می وزیدند.
اما عشق در این اقوام که نان برای خوردن و رختی برای پوشیدن و مامنی برای خفتن نداشتند واژهایی نا مفهوم , و نا مانوس بود که هنوز به آفرینش آن ناتوان بودند. اما بود و چون آب دریا بود و شنا گران در آن, تشریح آنرا نمی توانستند و لاجرم به بتها پناه می بردند تا با اهدای فدیه ای به او شعله های آتش برافروخته آنرا فرو نشانند.
اما عشق در گذر از مسیر تاریخ پر از سنگلاخ و پر از دره های نا آگاهی بدین عصر رسید و نخبگان و برگزیدگان و فرزانگان ملتها دیدند که این هستی غیر قابل وصف, همان نیروی ژرف بی همانندی است که افلاک
به یمن وجودش حرکت می کنند و زمان به حرکتشان, آدمی را به تاریکی و روشنایی هدایت می کند.
خوشا آنان که در گمراهی های نا آگاهی و وادی های نسیان فرو نلغزیدند و عشق را در آگاهی در اعماق خویش جستند و به هستی و
حیات خویش معنی بخشیدند.
عشق در لحظه ای میروید و چون خیمه ای بزرگ بر سر یابنده اش سایه می افکند و او را در پناه شکوه واره خویشتن قرار می دهد . و آدمی را از قیل و قال های بی سرانجام رهایی می بخشد و صاحب و جوینده اش را برنا می کند و برنا نگاه می دارد.
فشارهای حواس خمسه را بر میدارد و انسان را به حسی برتر می آورد
و حس نیرومند و حرکت بخش مقصد خود را میداند و با هدایتگری, به بلوغ هستی شناسی توحیدی می رساند.
و فشارهای مصیبت بار و سختی های زیست انسان را کاهش می دهد. بدین ترتیب قداست و پاکی را بر گرد انسان پیچیده و محافظ روح وتن می گرداند.
و عاشق همواره به معشوق خود می اندیشد و این اندیشه اگر با آگاهی از رموز هستی و اسرار درون خود باشد معنا دار و لذت بخش و
پالایش کننده جان و روح آدمی می گردد.
عشق در لحظه ای می روید و آن لحظه ای است که عاشق جاذبه ای شدید روحش را بسوی خود کشیده و پنداری روح همزاد خود را یافته و با آن بخشی از روح خود را تکمیل می کند. و جاذبه ها برای انسانها یکسان نیست و هر انسانی که مستعد به خود آمدن باشد جاذبه ای
در نهاد انسانی در طبیعت هستی برای او آفریده شده است و آن جذابیت نا مرعی روح نا پیدا, او را با رابطه های موجود در نها طبیعت به هم وصل نموده و این تواصل یا مقطعی و یا دائمی می باشد.
اما بسیار حایز اهمیت و شایان گفتن است که این جاذبه های زمینی
اسباب و علل و مسبب هایی هستند تا انسان زیرک به مبدا بی پایان
عشق هستی به تحقیق و تفکر بپردازد زیرا همه عشق و دوستی مطلق به تمامی در نزذ خدای حی مهربان ودود خالق عشق انسان است.
و عشق گسیختن تنگناهای خیال و شکستن تونهای افکار است . آزاد آزاد است.
و بنده پرور نیست و آدمی را به بی پایاب آزادگی می رساند.
و چنان پر قدرت و شکافنده اعماق اسرار است که کسی را جز معشوق یارای نزدیک شدن به او نبوده و عشق لنگر گاه جذاب پر درخشش همه کائنات است.

به نام خداوند بخشنده مهربان
حجاب و پوشش زنان
در تحقیق پژوهشگرا ن آمده است که ایرانیان از آغاز پیدایش زندگی اجتماعی خود به پوشش زنانشان اهمیت میدادند و مهمترین دلیل آن عدم امنیت فردی و اجتماعی در سایه سار حکومت پادشاهان بود.
مردم زنان و دختران خود را در پستوهای خانه ها گاه و بی گاه پنهان می کردند و از شر جیره خوران و هوس بازان درباری, زیبایی آنها را به زشتی با دوده های تنورها مبدل می کردند و نوامیس خود را حرمت می نهادند تا در معرض سیل بنیان برافکن شهوت ها قرار نگیرند.
و از تحصیل باز می ماندند چرا که تحصیل برای درباریان و نجبا و مفت خوران بی خاصیت بود.
و اما در پاره ای موارد کلاغ موجودی اهریمنی و بد یمن است که در شهرها و شرح های شاعران و غزل بازان و عارفانی که پیرو معرفت خدا بودند, اما زیبایی رنگ کلاغان و زاغان را نشناخته بودند.
در نگاه ما کلاغ موجودی شو م و بدیمن و اهریمنی نیست چرا که رنگ کلاغ یاد آور رنگ مردن در ابتدای حیات پس از مرگ است. آن مرحله ای که باید بگذرد و در سیاهی ژرف آغازین مرتبه مرگ عبور کرد تا مدتی و سپس به مراحل پس از آن رسید.
یاد مرگ بسیار باید تا صفای دل یافت و آمادگی برای به دروازه مرگ شدن و به یاد مرگ باید بود تا مبدا میلاد و دریچه تولد را شناخت و معرفت به مرگ شدن را تجربه کرد.
و اگر سیاه پوشان و زنان سیاه را به کلاغ تشبیه کنیم در قضاوتی غیر منصفانه گرفتار گشته ایم . زیرا هاجر سیاهی از حبشه بود و واجد کمالاتی که مادر اسماعیل می باید داشت . هاجر سراب دید و چونان حسین و یاورانش عطش بیابان را فهمید و در تقدیر الهی بود که مادر اسماعیل تشنه شود و زنده بماند. و پس از مردن در طواف کعبه
که یاد آور علی مولود خانه آزاد و ابراهیم معمار کعبه و هم هاجر رنج کشیده ای در پی سراب به یاد زایران باشند. و به یاد با فضیلتی که طرف شور ابراهیم بود.
و آوای کلاغان یاد آور مصیبت هایی که در راه است و می باید چونان خواب های پریشان به ابلیس لعنت فرستاد و به یاد خدا افتاد تا خدای آن تقدیر بد را از آدمی دفع کند.
کلاغ از نگاه ما پرنده ای زیبا است که آوایش هجوم سختیها را با ذکر خدا می رهاند و دروازه مرگ را به یاد آدمی می آورد و هر کس یاد مرگ بسیار کند به شناخت خدا و به معرفت حق تعالی نایل آید.

به نام خداوند فرمانروای ملک هستی
موضوع_ چگونه نگاشتن :
به قول علی (ع) در اوج گریه انسان را به خنده می افکنید.
چگونه سخن بگویم تا تلنگری باشد بر خواب زدگان و بی خبران و آفت خوردگان و قلدران فساد زده که شارع رو به ملک یگانه را که همه عزت است و بزرگواری و فخر گم کرده اند . و می بینند که حق کدام است اما ریسمان ابلیس پلید سخت است و دام گسترده بر آنان فرو برنده.
و جهدی نکردند تا ریسمانش را پاره کنند و حصار تفاخر دروغینش را بشکنند.
چون خدا آدم را آفرید فرمود ابلیس به مانند فرشتگان بر او سجده بر
و به فرمان حضرت عزت در آی اما او طینت خود را فاش ساخت و آتش وجود ش را برتر از خاک آدم دانست و بدینسان تاریخش را با رجحانی بی بزرگواری و برهانی از روی گمراهی مملو ساخت و رزانت آدمی بگرفت.
و خداوند نیر اعظم بدو فرمود دور شو که رحمت خدا تا روز جزا از تو دور باد . و چنین گستاخی و نافرمانی و ساطت هر واسطه ای را برای بخشیدنش ناکام گذاشت که کسی شفیع او نخواهد بود او دشمن آدم و اولاد آدم است.
و خداوند فرمود ای ابلیس جامه بزرگی و عزت خدای راست, ترا نسزد که آن را بر پوشی , از ملک عافیت برون شو, و بدینسان به اغوای آدم و قرینش و سلاله ش مشغول شد.
آدم و جلیسش در بهشت بودند و در آنجا پلشتی نبود تا نیمی از وجودشان را بیالاید و هر چه بود پاک و طاهر بود و از نعیم و نفحات
فردوس بهره مند بودند و غذایشان غذای جسم و روح بود و خوابشان
به خواب رسولان می مانست و آنان مصدر پلیدی نبودند و
به اذن حضرت آفریدگار هر چه می خوردند به نعمتی برتر از آن تبدیل می گردید.
فرمان یافته بودند تا بر درختی نزدیک نگردند و به فرمان مهربان فرمان نبردند و نارو خوردند و فرمان شکستند.
بدینسان حضرت باری فرمود از بهشت من فرود آیید و گریه کنید .
و سر گریستن در لعل نمودن قلب باری را در یابید . و از اینجا بود که وجود آدمی که از روح پاک خداوند بود به پلیدی آغشته شد و نیمی از وجودش را آلود و خداوند فرمود توبه کنید تا دیگر بار به ملکوت من قدم نهید و چنین کردند و گریستند و بر بی فرمانی خدای تاسف خوردند
سجده کردند و زاری نمودند و به بالا رفتند و زیستنی دوباره بی پلشتی و گناه را آغازیدند و ابلیس را دیگر به بهشت راهی نبود و جایگاهش آتش جهنم شد.

به نام تو ای بخشنده ای که نسیانی در تو نیست
زمین.
زمین ازان کسانی است که بدانان وعده فرموده اند.
و اراده ورزیدن را در آغاز تنزیل وحی دریافته اند.
والیان حضرت پاک پروردگار در طول حیاتشان جوشن اراده ای را پوشیده اند که آن آهن از اعماق فطرتشان جوشیده است.
و موطن سرشان فطرت بود و مامن فطرت به خدای واگذار کرده بودند.
اراده می کردند برف و باران و تگرگ و تندر به اشاره سر انگشتانشان فرو می بارید . و در مشیت خداوند صدیق بود تا زمین را به صاحبانش فرو گذارد تا شمیم عدل را پراکنده کنند و بر ظالمان بشورند و اقتدار ستمگران فرو بشکنند و بند از تن و جان ستمکشان فرو بگسلند.
و حقیقت آدمین بیادشان آورند تا ظلم را بر نتابند .
و بر شکافتن ستیغ ظلمت به تیغ ضیاء ,ولی خود را یاوری کنند.
پاک پروردگارا دراین ملک هستی و در این خاک پاک, مستمعان پاک نهاد دستان اندرز گویان را می بوسند و بدعتی نا مبارک را شالوده افکنده اند و سیاقت کلام و شیوایی سخن و بلاغت در سخنوری را بدین رفتار ناپسند باطل نموده اند.
خداوندا آنان را نکوهش کردم تا عزت و قداست ذاتی بندگان ترا نشکنند
و به صوابدید اندیشه با شهباز شکاری غرور, مرغان پر بسته مشتاق پرواز را شکار نکنند.
ای عالمان دین مباد بر ستایش ستایشگران بر مسند شیطان فرود آیید
و نور ایمان در شما به خاموشی گراید.
با مجاهدتی پر صلابت و جهدی درخشان دهانه ابلیس نفس را مهار زنید
وبه زهر نیرنگ کرزه مار ظاهر ا” زیبای جهان, خود را به ملامت , هلاکت نیندازید.
ای علمای اسلام خرمن پرنور تقویای الهی را به بهای ارضای نفس
فرمان دهنده نیالایید و بر نمو کرامت نفس آدمیان تلاش کنید و اندوخته ایمان خود را چراگاه خوشگوار ابلیس نسازید چرا که پیشوایان راستین شما این عمل را تقبیح کردند و به رنج در افکندن بندگان خدا را نا پسند دانسته اند.

به نام خداوند حیران کننده عقل ها
خداوندا اصفیاء و اوصیاء و اولوالابصار از درک ماهیت ذات و صفاتت عاجز ماندند و ما نیز.
ای فاطر فرد که بندگان خود را فصاحت و بلاغت و شیوایی کلام و زبان آوری در گفتار می آموزی بیانم را رسا و گفتارم را شیرین و علمم را مفید و زندگیم را با مکانت و قلبم را از اشتیاقت سرشار و مخالصتت را در حیاتم ماندگار و عزتت را در مماتم مخلد بدار.
خداوندا شولای شرم و خلعت زیبای تکامل و انوار انسانیتی تمام را به ما عنایت فرما و مارا قرین خوشبختی خود قرار ده و بر دوستی و ارادتمان بر متحیران محتشم رهنمون باش.
خداوندا اختناق را از بلاد اسلام و مدینه های جهان بر دار تا رهروان
راه عدالت و آزادی انسانی تو را تحیت گویند و ایقان به دین ترا در جان بپرورند و بستر رودخانه جان را ستایشگاه مکنت تو قرار دهند.
خداوندا اقتداری به ما عنایت کن که با توانی زائد الوصف پیغام خطیر
ترا به گوش جهان و جهانبانان برسانیم و ایمان به ترا بر قلبشان بپوشانیم و طعم شهد عدالت را بر روحشان پاینده گردانیم.

بارالها منشاتمان را به سر سبوح و انتساق سخن مر صع ساز
تا با کمترین الواح نور بیشترین فیض را برسانیم و با میلاد نوزاد روحشان در راه تکاملشان قرار دهیم و در رفتن بسوی اصل لایموتت مخلد و پایدارشان سازیم.
خداوندا برای هدایت ناس حسن معاشرت و منشور حقی سریع و صلابتی سامع و تفویضی بدیع را در مراممان مستدام بدار تا با گوهر عقل و یاقوت نزاکت و زمرد ایمانی سبز و انتصاب معرفتی روشن و نیایش صدقی عالمگیر جملگی به سوی تو به سفر آییم..

به نام خداوند بخشنده مهربان
انقلاب:
واژه انقلاب یاد آور منقلب شدن قلب است . قلبی که خون را پالایش میکند قلبی که خون را از شریانها به اندامها برده و از سیاهرگهای اندامها به قلب و با گرفتن دی اکسید کربن از بافتها و تخلیه آن در ششها و اخذ اکسیژن از ششها و ریختن آن در دهلیز ها و خروج آن از بطن ها خون رسانی می کند و این چرخه ادامه دارد تا انسان زنده بماند تا انرژی آزاد شود مغز بیندیشد و مولد فکر باشد و دل به یاد هستی بخش به تپش در آید و نام او را حرز روح خود قرار دهد.
انقلاب دگرگونی در حالات مردم است تغییر در اوضاع اجتماعی ودفع سموم از کالبد جامعه و پالایش محتوای جامعه از اختناق خود رایی .
انقلاب دگرگونی در انتساق مبتلا به بیداد است و از یقظان نخبگان و بیداری توده های مردم در همه ملتها آغاز می گردد.
انقلاب بصارت یافتن به جایگاه و مکانت اجتماعی است که سیری عمودی دارد و از اندیشه آغاز می گردد و سیری دارد که خود را از اندیشمندان ملتها به سوی توده ها نمایان می سازد.
هنگامی که جبر تاریخ اندیشه ها را بارور می کند نارساییهای فرهنگی
با داده های تاریخی آشکار می گردد و نیروهای فکری سطوح اجتماعی
در اعتراض به عدم امکانات و خدمات اجتماعی و فقر و تبعیض های طبقاتی موجبات انفجار اجتماعی را فراهم می کنند.
فالمثل در انقلاب فرانسه که مراحلی داشت و حرکت رو به تکاملی که
در برهه ای از زمان به شکست انجامید تحصیل کردگان رو به ازدیاد بودند
و حاکمیت ذخایر ملی را که دست رنج مردم پابرهنه و توده هابود به اداره ساختارهای حاکمیتی و عیش نجبا و طبقه اشرافیت و زمین داران
اختصاص میداد و صاحبان صنایع و سازمانهای تولیدی و خدماتی ظرفیت جذب تحصیل کردگان را نداشتند و قضات طبقه ای بودند تحت حاکمیت فئودالها و دادگاه ها تحت نفوذ زمین داران و ثمره تولید نا خالص داخلی و ملی در اختیار طبقه مسلط جامعه یا بورژوزی .
انقلاب ها را باید به سیستم ها تشبیه کرد که زیر سیستم هایی دارند
و دائما” در حال تغییر و پویایی هستند.
میوه فروشی را در نظر بگیرید که آب گز میوه ها را جدا می کند تا جعبه میوه ها به گندیدگی دچا ر نگردد. سیستم ها هم نیازمند اصلاح و تحرک
فرهنگی هستند و عندالامکان در هنگار بهبودی .
تمامی هستی از یک سلول موجود زنده تا کهکشان در حال دگرگونی و تبدیل محتوای خود به موادی قابل تحمل هستند و گر نه زنده ماندن برایشان میسور و میسر نیست.
عواملی که در بروز انقلاب ها موثر هستند داخلی و خارجی می باشند.
از عوامل خارجی استعباد و استعمار و استحمار ملتها است که از طرق گوناگون صورت می پذیر د از جمله نظامی و فرهنگی و سیاسی و اقتصادی .
از عوامل داخلی عدم دسترسی احاد جامعه به رفاه و برخورداری از
حقوق فردی و اجتماعی است .
نقد و انتقاد وسیلتی است برای به تعادل در آوردن اوضاع جامعه
و دسترسی به امکانات لازم برای رسیدن به طراز انسان مطلوب.
علی الاطلاق انقلاب ها از هم تاثیر پذیرند و حرکت ها و نهضت های فکری و اجتماعی قطعا” بدون فرجام نخواهد بود .معهذا دیکتاتورها
به خصوص در کشورهای عربی سرنگون خواهند شد و سایبان فکر و اندیشه بر کشورهای عرب سایه خواهد افتاد.

به نام خدا
پس انقلاب ها مولد اندیشه ها می شوند و چراغهای روشنفکری را که اساس هدف و غایتشان روشنگری اذهان عموم است بر می افروزند و
تفکر انسان گرا و معتقد به اصالت انسان را گسترش می دهند و عقل گرایی را شالوده اندیشه تحول گرای توده های نا آگاه به حقوق خویش قرارمی دهند.
انقلاب ها موجبات شکل گیری نهاد های جامعه مدرن و پیشرفته را فراهم می کنند و بنیان هایی را تشکیل میدهند که با دارا بودن ساختار های دمکراتیک به معنای بومی و ملی بر ساختارهای دولتی نظارت می کنند و عملکرد رژیم سیاسی و دمکراتیک برآمده از آرای عمومی را ارزیابی می کنند و سطوح مختلف سازمانهای خدماتی و صنعتی و
کشاورزی و سایر بخشهای جامعه مدنی را بررسی و ارزشیابی می کنند.
و چنانچه در مبانی فکری و عقیدتی متنفذان و نظریه پردازان انقلاب ها
عدالت اجتماعی در همه ابعاد و سطوح لحاظ شود روند حرکت های
پیش برنده مطلوب و با شرایط مقتضی قابل اصلاح خواهد بود.
این خصیصه می بایست در کلیه انقلاب ها مد نظر قرار گیرد زیرا قربانیان
حوادث و رویدادها توده های مردم هستند که در نهاد و ذهن خود نوعی
آزادی توام با عدالت را ترسیم می کنند و این بنیان گذاران نهضت ها و
جنبش های انقلابی هستند که با شیوه های خاص خود به توده ها نزدیک می شوند و به آنها وعده های گوناگون برای بهبود اوضاع در
زمینه های مختلف سیاسی و فرهنگی و اقتصادی و … می دهند.
نهاد های مردمی و سازمانهایی که بواسطه مردم بنیان گذاری و اداره
می شوند در نقش مکانیزم هایی هستند که به منزله دریچه اطمینان
و پنجره ای می باشند تا تعادل مورد نیاز برای برقراری مطلوب سیستم متحول شده اجتماعی را ایجاد کنند. چه انسان عالم اصغر است و ملت جامعه صغیر و ساختار های غیر دولتی که نقش متعادل کننده فعالیتهای اجتماعی در سطوح خرد وکلان را دارند خود نیز نیازمند ارزیابی عملکرد و ارزشیابی دست آوردهای خود از طریق نهادهای مورد قبول جامعه می باشند.
هر آینه اگر فساد و ارتشاء و بی تدبیری در نهادهای رسمی حاکمیت مشاهده شود نظام موجود را به چالش کشیده و موجودیت آنرا نیازمند تغییری ساختاری و بنیادین می نماید.
و چنانچه انقلاب ها به مصادره عده ای قلیل در آید نظامهای بر آمده از
نهضت های عدالت خواه و آزادی طلب دچار سر خوردگی و سرکوب
و واپس گرایی می گردند. چنانچه در انقلاب فرانسه طبقه دهقانان و ضعفا و اصناف قربانیان انقلاب بودند ولی در عمل طبقه بورژوازی و متوسط جامعه خود عاملی شدند برای انحراف خط مشی و محتوای انقلاب و طبقه آریستوکرات عناصر نهادهای رسمی پا بر جا ماندند و انقلابیون فدا کار به طعمه هایی شباهت یافتند که با نام قانون قربانی شدند .
یک مساله بسیا ر مهم که در فرآیند انقلاب ها مهم است و پس از استقرار نهضت های انقلابی و نظام سازی ها صورت می پذیرد غفلت از مدیریت علمی و رهبری با تدبیر در خصوص مدیریت جمعیت است.
در این زمینه بی اعتنایی به مطالعات و پژوهش های جامعه شناسان و
تاریخ نگاران و بی توجهی به احصاء علمی ورودی و خروجی جمعیت
و بی برنامگی در این خصوص گاه بصورت دفعی و گاه به طور بطی السیر موجب ازدیاد جمعیت شده و مدیریت نظامها را با مشکل مواجه می سازد.
طراحی و تنظیم برنامه های استراتژیک به وسیله استراتژیست ها برای سطوح مختلف اجتماعی و مدیریت اثر گذار و هدفمند با عنایت به مولفه های مختلف سیاسی و اقتصادی و…
ترسیم و طراحی چشم اندازهای سیاسی … و اصلاح گرایانه مستلزم
استفاده شایان و شایسته از متخصصین در امورات مربوطه می باشد
و گر نه انقلاب ها بدلیل عدم مدیریت درست شیب انحراف را با هنگار
پیموده و دیکتاتورها ظهور می کنند. و مردم ستم دیده و صاحبان اصلی
انقلاب ها مهجور و مطرود شده و نظامها ی مبتنی بر خرد و آرای
مردمی به نظامهای استبدای تغییر می یابند .

به نام خدا
موضوعی که همواره در طول تاریخ ملتها و در همه جوامع و در همه جنبش های اجتماعی و نهضت های فکری و انقلاب ها محل نزاع قرار گرفته و در باب آن تقریبا” بطور گسترده به آن پرداخته شده و کتابت صورت گرفته موضوع طبقه ای است به نام روحانیت و معنای تحت الفظی آن مشتق شده از روحی خدایی است و مفهوم آن این است که در مقابل توده ها و سایر آحاد جامعه علمی و غیر علمی قرار دارد و این خیل عظیم مردم و توده ها را بسوی مقصد حقیقی که برجسته شدن و به سعادت دنیا و سرای باقی رسیدن است اهتداء گر است.
عجبا که در ادیان غیر ابراهیمی که اعتقادی به آخرت ندارند و بشر و اندیشه او را در تنگنا و آیینه چرخ قرار میدهند هم همواره مبلغانی داشته و دین و آیین خود را تبلیغ و از رفتن مردم به سوی تباهی ممانعت نموده اند مانند کاهنان و برهمنان و روحانیان سیکیسم و جینیسم و هندوئیسم و تائوئیسم و سایر ایسم ها و احبار یهود و کشیشان کلیسا و روحانیان مذاهب و فرقه های اسلام.
مطالعه تاریخ اقوام و ملیتها و نژادها و آیین ها در مکتوب چند هزار ساله بشر موید فرصت طلبی این طبقه بوده است که همواره این طبقه که مشروعیت خود را از حاکمان مستبد بدست می آورده اند بیش از آنکه به سعادت و نیک اختری جوامع خود بیندیشند تلاش گر آفریدن فرصت هایی بوده اند برای مفت خوری و هرزه لایی و منفعت طلبی و عصایی برای در دست قلدران قدرت مدار تمامیت طلب قرار گرفتن.
تاریخ بشر از اینان به بد اختران شوم قوم و تبار و جوامع خود یاد می کند
اینان بدینسان در تاریخ ستونی شدند که برای خدایان تبلیغ می کنندولی خود از درون خالی بودند و خون و شیره جان مردم را مکیده اند و احدی حق انتقاد از آنها را نداشته است و همواره پشتیبان قدرت های نامشروع زمان خود بوده اند و هرگز دیده نشده است که به طاغوت زمان خود بر آشوبند و نماینده ای باشند راستین از جانب خدای خود برای دفاع از مظلومان زمانه خویش و همواره یاد آور طبقه ای بوده اند رفاه زده و عبدالبطن که مردمان زمان خویش را چون گوسفند پنداشته اند.
اما در تشیع روحانیان آزاده ای بوده اند و هنوز هم هستند که شرافتمند
بوده اند و برای مذهب سکوت کرده اند و برای مذهب فریاد کشیده اند
و له و زندانی و کشته شده اند اما احصائشان کاری است میسور که کمند ولی آزاده و با شرفند .
این طبقه بوده اند که راس و پیکره نظامها و رژیهای مستبد را تشکیل می داده اند.
و تکرار روایتهای تاریخ موید تبانیشان با صاحبان قدرت و پاسبانان ثروت
و گنجینه های به جور گرد آوری شده اند.
اینان مصادر حیله های پیوند خورده با قدرت و ثروتند و مصادره کننده انقلاب های توده های پا برهنه و رنج کشیده و مظلوم.
وا اسفا بر نظامهای برآمده از اندیشه های دینی که به انحراف عیسی
و مصلوب نمودنش فتوی دادند و یحیی را در درخت با اره به دو نیم کردند
و تمامی پیمبران تاریخ پر از رنج بشر را کشتند و همینان, آفت زدگان فساد خورده فتوای کشتن مهدی را صادر می کنند.

به نام خداوند سرزمین پارسیان
سرزمین پارس را برای پارسیان آفریده اند
پارسیان مردمی آزاده و قومی دانا و سالکانی در راه حق تعالی هستند
سرزمین پارس گهواره تمد نها و مهد تکامل اندیشه ها و صریر جاودانه
فرهیختها و مجیران یکتا خدای خط تکامل است.
پارسیان مردمانی مهمان دوست و تعدیل کننده افکار خرد ورزان و شاعران انسان دوست و با شعوران کمال گرا و بیرق افرازان علوم و فروزندگان تا ثریای دانشند.
سرزمین پارس سرزمینی قدیم از انگاره ا سطورها و و پاکیز ه از حیث تفکرها و بارویی بلند از لطافت فلسفه ها و کاخی سترگ از باب پهلوانی و رشادت است. ایران سرزمین قله های سر به فلک کشیده معرفت و عرفان و انسان شناسی و مذهب بی ریای متکامل است.
و خلیجی دارد به نام فارس -خلیجی زیبا که از دیر باز دلیرانی ایرانی صمصام های خرد و هماوردی را برای دفاع از وجود آن و رویارویی با تحقیر– فخر فروشان– از نیام برکشیده و جاودان نگه داشته اند.
خلیجی زیباست خلیخ فارس و جنگهایی دارد که درجزر ها و در مدها و درتاریکی و در روشنان سحر نمایان می شوند و به زیر آب می خزند.
چه بی شرمند شراب نوشان بی شهم و خلعت سازان نا سلیم که
تاریخ کهن و شگفت و پر شکوه ملتی را نادیده می گیرند و اراده ملتی نیرومند را به بازی- ایرانیان ملتی زخم خورده و خدا پرست و فرزانه و شکست ناپذیرند. و سرزمین ایرا ن را قطعه ای از فردوس خدا می دانند
و خلیج فارس را مانند سلسبیلی از جنت.
ای خلفای عرب ملت بیدار ایران دودمانتان را بر باد خواهند دادآنها با
تراوش اندیشه های خود ملتهای خواب آلود عرب را بیدار کرده اند . ملتهایی که تحت ستم هستند و تاریخ ایران زمین و خلیج فارس آن را خوب می شناسند. ای خلفای عرب بدین ترفند ها نه شان ملتهای خود را بالا توانید برد و نه سدی در مقابل بیداریشان بنا توانید کرد.
مردمان باشعور بر تصاحب سرزمین و فرهنگ دیگر مردمان نمی تازند
و سردمداران عیاش خود را از اوج قدرت به زیر خواهند کشید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *