دسته‌ها
خاطرات خاطراتِ زندان

خاطرات دکتر شریعتی در زندان – ۲

یک بازجوی بدجنسی که مرا درست نمی شناخت و اصلاً بازجوی من نبود، مرا برای مقابله با دیگری صدا زده بود، در ضمن صحبت گفت: “تو داری دروغ میگی، می خواهی ما را کوچه غلط بدی، اینجا کی و کی و کی آمده اند و لنگ انداخته اند، تو کوچکتر از آنی که بخواهی سر ما کلاه بذاری…”!

من هم به اعتراض گنگ شدم، شش روز هر که می آمد و هر چه می گفت از لام تا کام ابداً. گنگ گنگ! تا از ناچاری خودش آمد و عذر خواهی کرد و خیلی هم چربش کرد تا زبان باز کردم.

3 دیدگاه دربارهٔ «خاطرات دکتر شریعتی در زندان – ۲»

داکتر شهید علی شریعتی یک شخص شاخص وورزیده دیدگاه من در عصر خویش می باشد. و به پشت بانانش دعای توفیق می نمایم . تشکر از زحمات شایسته ی که شما در مورد سایت وی می کشید . زنده باد اسلام حقیقی و ایران اصیل

تنای کاش روحانیت ما حرف های دکتر را می فهمید وبه جوانان ما که به مشهد وقم می روندنگوید اصلا ازکتاب های شریعتی مطالعه نکنید ما امروز بیش ازهر زمانی به شریعتی ها نیاز داریم خدا رحمت کند معلم شهید را که با او اسلام واقعی وپاسداران آن راشناختم محمد،علی،فاطمه،ابوذر،سلمان و…وصدحیف که عثمان ها ومروان ها زیاد شدند

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *